تبليغاتX
(راه پيشِِ ِِرو) Road Ahead

شکر خدا چند روزیست که به ایران برگشتم... بعد از این مدت نسبتا طولانی دوری از وطن، بازگشتن به فرهنگ و رفتار اجتماعی (خصوصا از نوع بی نظمی و برخوردهای بی نظیر مردم!) کمی مشکل شده. القصه که دلم برای خیلی افراد و خیلی چیزها تنگ شده بود و تا الان سعی کردم از تک تک این لحظه ها استفاده کنم. برای دیدار وطن لحظه شماری می کردم، اما این چهار-پنج روز باقی مانده هیچ تمایلی به شمارش ندارم...

چند روز دیگر ماه رمضان شروع می شود و ما تنها 4 روز از این ماه مبارک را در ایران خواهیم بود. از همه دوستان التماس دعا داریم....


امام على عليه السلام فرمود: چه بسا روزه‏دارى که از روزه‏اش جز گرسنگى و تشنگى بهره‏اى ندارد و چه بسا شب زنده‏دارى که از نمازش جز بيخوابى و سختى سودى نمى‏برد. (نهج البلاغه، حکمت 145)


و باز هوای ربنای شجریان و اذان موذن زاده اردبیلی دارم...

﴿رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ﴾(سورهٔ آل عمران-آیهٔ ۸ )

باراِلها، دل‌های ما را به باطل میل مده پس از آنکه به حق هدایت فرمودی، و به ما از لطف خویش اجر کامل عطا فرما که همانا تویی بخشندهٔ بی‌منّت.

﴿إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ﴾(سورهٔ المؤمنون-آیهٔ ۱۰۹ )

زیرا شمایید که چون طایفه‌ای از بندگان صالح من روی به من آورده و عرض می‌کردند باراِلها ما به تو ایمان آوردیم، تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانی فرما که تو بهترین مهربانان هستی.

﴿إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا﴾(سورهٔ الكهف-آیهٔ ۱۰ )

آنگاه‌ که آن جوانان کهف (از بیم دشمن) در غار کوه پنهان شدند، از درگاه خدا خواستند: باراِلها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتی عطا فرما و بر ما وسیلهٔ رشد و هدایتی کامل مهیا ساز.

﴿وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ﴾(سورهٔ البقرة-آیهٔ ۲۵۰ )

چون آنها در میدان مبارزه جالوت و لشکریان او آمدند، از خدا خواستند که بار پروردگارا به ما صبر و استواری بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شکست کافران یاری فرما.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 29 مرداد1388 و ساعت 0:28 |

اول، دوم، سوم: این نوشتار سیاسی نیست. خاطره هم نیست. ادبی؟ بروید به بخش پی نوشت.

چهارم، پنجم، ششم، ...: گفته شده در پی باخت ایران به عربستان، علی دایی از مربی گری برکنار شد. پیش بینی شده احمدی نژاد برای دور بعدی رای نیاورد. خاتمی از نامزدی انتخابات کناره گیری کرده. اوباما در پیام نوروزی از روابط جدید با ایران سخن گفته. شاخص تورم در کشور بالاست. خط فقر پایین آمده. مردم ناراضیند... بنی آدم هزاران سال است که ناراضیند...

دو تا مانده به آخر: شاید اگر اینجور بود... اگر آنجور بود... عادت کردیم که اگر هم کارشناس نباشیم نظر دهیم. عادت کردیم خودمان را بزرگ جلوه دهیم. می خواهیم دیگران بدانند که دغدغه داریم؛ انگار بدون دغدغه، بدون شعار، بدون اظهار نظر اصلا نمی توانیم زندگی کنیم! هنوز هم فکر می کنیم دیگران باید اصلاح شوند. یکی بیاید و یکی برود و همیشه برای باز کردن گره مشکلاتمان دنبال دیگران برویم. چشم و گوشمان رو خوب می بندیم مبادا افکارمان عوض شود و باز نظر می دهیم و خود را تخیله می کنیم...

یکی مانده به آخر: بروید با دنیایتان خوش باشد. در مسائل غوطه ور شوید و مشغول باشید. این روزها که میگذرد، هر روز کمتر از دیروز به این مار خوش خط و خال دلبسته می شوم. چقدر معاد را دوست دارم... به قول هوشنگ ابتهاج: چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات؟ / برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند

آخر: آری؛ چشمهای کوچک، فقط همین دست های کوچک را می بینند. این جمله ته دلم مانده بود...


پی نوشت: نسیم نفس خداست...

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی. خدا گفت: همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای! مورچه گفت: این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد. خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی ست. مورچه زیر دانه گندمش گم شد. و گفت: من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد. خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست. مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت. شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست. خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است. مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم  گفت و گوست.

- عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 10 فروردین1388 و ساعت 2:34 |
صفرم: راه پیش رو

می گفت: چرا دیگر نمی نویسی؟ قرار بود از روش های رفتن، پذیرش گرفتن، بورس، ادامه تحصیل، کار و خلاصه پیشرفت در زندگی بنویسی؟ پس چه شد این راه پیش رو؟ وبلاگت که بیشتر رنگ و بوی مذهبی و تک نگاری سفر میدهد اخوی؟
گفتم: ان شاالله آن مطالب را هم بیشتر خواهم نوشت. ولی فکر نمیکنی که همگی راه پیش روی مهمتری هم داریم؟
چیزی نگفت... بحث مان را عوض کردیم.

اول: تنبلی

و اما این مرغ سحر را چه شده چند صباحی؟ سرت که مشغول کارت باشد گذشت ایام را احساس نمی کنی. خصوصا که تنبلی هم سراغت بیاید. آی تنبلی... تنبلی جواب دادن ایمیل، مشق کردن، غذا پختن، ظرف شستن، خرید، نوشتن وبلاگ، مسواک، جمع و جور کردن وسایل اتاق، و حتی تنبلی خواب!... دلیلش هم اهمیت ندادن نیست واقعا بعضی وقت ها به قول معرف "حسش نیست"... و صد البته این تنبلی ها برای شخص بنده موقتی بوده و اینک به کوری چشم دشمنان اسلام، در کمال آنتی-تنبلی بسر میبرم! و اما برای دوستان عزیز بلانسبت "تنبل پیشه" مطلبی دارم به نقل از وبلاگ دوست عزیزم مهدی فدوی:
{ تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكار هاي جديد رسيد: روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد / در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد / خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد / جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد / كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا / اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد... }

دوم: دلتنگی

بحمدلله هنوز آنقدر دلتنگ نشدم که مثل برخی دوستان بی تحمل شوم! دلیل عمده مشغله فکری زیاد است و دلیل دیگر هم امکان ارتباط به مدد فن آوری اطلاعات و لطف کفار در تهیه انواع نرم افزارها...

سوم: شک فرهنگی

می گویند کسی که تازه به مملکت غریبی برود دچار شک فرهنگی (Cultural Shock) می شود. گاهی دریک موقعیت فرهنگی یا اجتماعی کاملا متفاوت با فرهنگ خودت قرار میگیری. عده ای می گویند "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو". من البته بعضی وقتها ترجیح می دهم برای همرنگ نشدن، رسوای جماعت شوم...
روزهای اولیه برای تازه واردها معمولا با نگاهی رومانتیک-وار به محیط جدید شروع میشود. تعریف و به-به چه-چه از غذاهای جالب، آدمهای ماه، شهر زیبا، خیابانهای تمیز، خوش به حالشان و... بعد از چند روز یا چند هفته و یا چند ماه، کم کم تفاوت ها آشکار می شوند و گلایه ها آغاز. این چه قانون مزخرفیست و چراهای متعدد. حالا باز وقتی همان فرد بعد از مدت ها دوباره به کشورش برمی گردد همان اتفاق دوباره می افتد. تعریف و تمجید و ... باز چرخه تکرار می شود. و اما از بدو ورود به کانادا با موارد مختلفی برخورد داشتم که چند مورد را ذکر می کنم.

- در خصوص رانندگی و عابران پیاده چه گویم که ناگفتنش بهتر است؟! در ایران راننده ها و عابران الحق خیلی شجاعند. این جا اکثرا می بینی که ماشینی در خیابان ترمز می کند و بعد که از خیابان رد می شوی تازه می فهمی که برای تو ایستاده، آن هم با فاصله زیاد! خجالتمان می دهند واقعا این اجنبی ها! عابرهای پیاده بسیار محترم هستند و به قول دوستی یک بچه کوچک می تواند با زدن یک دگمه چراغ را قرمز کند تا آرام آرام رد بشود و ماشین ها همه پشت خط برایش خواهند ایستاد.

 

- نکته دیگر اینکه بی توجه و بلانسبت مثل گ... رد شدن از وسط خیابان که در بلاد ما امری عادیست را در اینجا  Jaywalkingمی گویند و به شدت مذموم است. اگر به فرض اتوبوسی آنطرف خیابان باشد و تو با عجله برای رسیدن به آن از وسط خیابان (حتی با نگاه کردن به اطراف) رد شوی راننده اجازه سوار شدن نمی دهد و البته این برای یکی از دوستانم اتفاق افتاد. خودم هم یکبار تخلف کردم که البته راننده چیزی نگفت ما هم شرمنده شدیم... برنامه حرکت وسایل نقلیه عمومی (اتوبوس و ترن هوایی) در اینجا  و البته نه همیشه، خیلی منظم است و می توان برای رفتن به محل کار زمان رسیدن و سوار شدن را تنظیم کرد.

- و اما مسئله دیگر پول است. فکر نمی کنم در ایران افراد بدون آنکه حداقل 10000 ریال (همان یک تومان خودمان البته) در جیبشان باشد قصد ترک منزل کنند. از طرفی اصولا اسکناس ها کثیف و پاره اند و غیر از آنکه اعتبار دارند، خودشان و ظاهرشان اهمیت زیادی ندارد. در هر حال که اینجا تقریبا هیچ وقت نیاز زیادی به پول نقد نیست و با کارت اعتباری و ویزا کارت همه نوع خریدی انجام می شود. اسکناس و سکه هایی دارم که مدت زیادیست در کیف سربسته به سر می برد. تا کی خرج شوند الله اعلم...

- در اینجا به عمل کار برآید به سخن دانی نیست! افراد با سطح تحصیلات متفاوت، برتری چندانی به لحاظ اجتماعی نسبت به هم ندارند و کار هم عار به حساب نمی آید. این است که می بینی در بین اقشار مختلف از رفتگر و راننده گرفته تا وکیل و پزشک متخصص و استاد دانشگاه احترام متقابل و صمیمیت موج میزند.

- طبیعت ونکوور بی نظیر است و چشم نواز! اما هرگز کویر و بیابان پیدا نمی شود که خود باعث فخر ماست. حالا می فهمم چرا برای بیابان گردی له له می زنند این خطه نشینان مرفه بی درد....

- یک مشکلی که شخصا با آن مواجه بودم این است که افراد اکثرا همدیگر را به اسم کوچک صدا می کنند و استفاده از القاب دکتر و ... نشان دهنده صمیمی نبودن با فرد است. این مسئله برای ما که یاد گرفتیم افراد را حداقل با عناوین آقا/خانم فلانی مودبانه خطاب کنیم کمی سخت منطبق می شود. خصوصا وقتی با استادان برخورد داشته باشی...

- و اما مالیات، و تو چه میدانی که مالیات چیست... اینجا تقریبا همه چیز مالیات دارد و آن بر دو قسم است که قسم اول 5% مالیات کالا و خدمات برای دولت است -Goods and Services Tax -GST- و 7% مالیات استان معزز برتیش کلمبیا -Provincial Sales Tax -PST. خنده دار است بعد از خرید رسیدی میگیری که برای دوقلم جنس ناقابل تا سِنت آخر مالیاتش را از تو میگیرند. در ایران لااقل پول جنس را که میدادی همانی بود که رویش نوشته بود و دیگر این بازی ها را نداشت...

- تفکیک زباله در اینجا خیلی مهم است. چندین ظرف آشغال متفاوت وجود دارد و بدیش آن است که هر چه را می خواهی دور بریزی باید چک کنی بازیافتیست یا نه و باز اگر بازیافتیست از چه نوعی و با چه شماره ای. جالب تر آنکه متخلفین جریمه مالی نسبتا سنگینی می شوند!

- سیاست کانادا به نظرم خیلی مضحک است. تلویزیون بعضی وقت ها مجلس کانادا را نشان می‌دهد که بین نمایندگان همیشه یکی داد می‌زند آن هم سر موضوعاتی که لااقل از نظر من خیلی بی اهمیت است. بقیه‌ی نماینده‌ها هم انگار گوش نمی‌کنند و کلا اختیارات خاصی هم ندارند. هر چه حزب بگوید رای همان است! به عقیده دوستان، پیشرفت جایی مثل کانادا به خاطر وجود دولت یا مجلس خوب نیست. شاید بیشتر به این دلیل است که دولت یا مجلس کاری به کار مردم ندارند. مردم هم بخوبی می‌دانند چکار باید بکنند. حضور شرکت های خصوصی اینجا خیلی پر رنگ است و اصولا دولت کار چندانی انجام نمی دهد. سیاست را دوست ندارم، بلد هم نیستم، اما فکر کنم اینجا نمونه خوب یک جامعه سوسیال هست... راستی روزنامه هایشان هم بسیار آبکی است و در مقایسه با ایران خبر درست حسابی کم دارد. صفحه مرگ و میرشان برایم جالب بود. مشابه آنچه ما داریم آنها هم دارند با این تفاوت که خبر تولد و ازدواج و نامزدی و غیره و ذالک را هم می زنند که ما را بسیار خنده می آید!

  

چهارم: دانشگاه

این پست طولانی شد. ان شاءالله در پست بعدی در مورد دانشگاه و داستانهایش می نویسم.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت 2:58 |

تو این چند ماهه دو سه مرتبه ایمیلی حاوی متن جالبی از وبلاگ "برای تو" از آدم های مختلف بدستم رسیده که فکر کردم بد نباشه اینجا پست کنم.


آن‌هایی که رفته‌اند، هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن‌هایی که مانده‌اند، باز می‌کنند و از این‌که هیچ نامه ای ندارند، کلافه می‌شوند.
آن‌هایی که مانده‌اند هر روز نه، یکروز در میان، ایمیلشان را چک می‌کنند و از این‌که نامه ای از آن‌هایی که رفته‌اند ندارند، کفرشان در می‌آید.
آن‌هایی که رفته‌اند، منتظرند آن‌هایی که مانده‌اند برایشان نامه بنویسند. فکر می‌کنند که حالا که ازجریان زندگی آن‌هایی که مانده‌اند خارج شده‌اند، آن‌ها باید تصمیم بگیرند که هنوز می‌خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.
آن‌هایی که مانده‌اند، منتظرند که آن‌هایی که رفته‌اند، برایشان نامه بنویسند. فکر می‌کنند شاید آن‌هایی که رفته‌اند، مدل زندگی‌شان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آن‌هایی که مانده‌اند معاشرت کنند.
آن‌هایی که رفته اند، همان‌طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند تا تنهایی بخورند، فکر می‌کنند آن‌هایی که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می‌خورند و جمعشان جمع است و می‌گویند و می‌خندند.
آن‌هایی که مانده‌اند، همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند، فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می‌گویند و گل می‌شنوند و ازآن غذاهایی می‌خورند که توی کتاب‌های آشپ‍زی عکسش هست.
آن‌هایی که رفته‌اند، فکر می‌کنند آن‌هایی که مانده‌اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ وخرید می‌روند… با هم کیف دنیا را می‌کنند و آن‌ها را که آن گوشه دنیا تک وتنها افتاده اند را فراموش کرده اند.
آن‌هایی که مانده‌اند، فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند همه اش بار و دیسکو می‌روند و خیلی بهشان خوش می‌گذرد و آن‌ها را که توی آن جهنم گیر افتاده‌اند، فراموش کرده‌اند.
آن‌هایی که رفته‌اند، می‌فهمند که هیچ کدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نیست و دلشان می‌خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.
آن‌هایی که مانده‌اند، دلشان می‌خواهد یکبار هم که شده بروند یک مغازه‌ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می‌خواهند انتخاب کنند.
آن‌هایی که رفته‌اند، همان‌طور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می‌بینند که پ‍لیس با باتوم، خارجی ها را هل می‌دهد، فکر می‌کنند که آن جهنمی‌که تویش بودند حداقل کشور خودشان بود و احساس نمی‌کردند طفیلی هستند.
آن‌هایی که مانده‌اند، فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند الان مثل آدم های محترم می‌روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می‌گیرند.
آن‌هایی که رفته‌اند، همان‌طور می‌نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می‌زنند به حیاط و فکر می‌کنند به این‌که وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا برگردند؟!
آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند، حال کرده‌اند و حالا می آیند جای آن‌ها را سر کار اشغال می‌کنند و آن‌ها از کار بیکار می‌شوند.
آن‌هایی که مانده‌اند، فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند آن­ور حال می‌کنند و فورا یک قلم برمی‌دارند و اسم آن­‌وری ها را خط می‌زنند.
آن‌هایی که رفته‌اند، هی با شوق بیانیه‌ها را امضا می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند، بچسبانند!
آن‌هایی که مانده‌اند، در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می‌شوند!
آن‌هایی که رفته‌اند، هیچ سایت خبری را نمی‌خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند!
آن‌هایی که مانده‌اند، می‌خواهند بروند. آن‌هایی که رفته‌اند، می‌خواهند برگردند!
آن‌هایی که مانده‌اند، از آن طرف مدینه فاضله می‌سازند...
آن‌هایی که رفته‌اند، به کشورشان با حسرت فکر می‌کنند...
اما هم آن‌هایی که رفته‌اند و هم آن‌هایی که مانده‌اند در یک چیز مشترکند... آن‌هایی که رفته‌اند احساس تنهایی می‌کنند. آن‌هایی که مانده‌اند هم احساس تنهایی می‌کنند! کاش جهان اینقدر با ما ها نامهربان نبود...

 --- البته من بعضی جملاتش رو خیلی قبول ندارم. اینها نقل قول است و البته تا حد زیادی صحیح! در بخش نظرات شما هم می تونید آنهایی که رفته اند/آنهایی که مانده اند اضافه کنید...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 21 بهمن1387 و ساعت 5:56 |

تا حالا اتفاق افتاده که کاری رو فقط به خاطر این که اطرافیانتون انجام می دن انجام بدین؟ ... برای من، بارها این اتفاق افتاده ... و بدتر این که خیلی کم پیش اومده که بعدش در مقابل کسی که به من قدرت تشخیص، اراده و اختیار داده، احساس شرمساری کنم.



+ نوشته شده توسط در سه شنبه 14 آبان1387 و ساعت 18:34 |

و خوشحال کردن دل مردم ایران کار ساده ای نیست خصوصا در شرایط اقتصادی و اجتماعی که مردم را گرفتار می کند. برخی مثل من چندان هم اهل مسابقات ورزشی نیستند، ولی وقتی پای افتخارات ملی مطرح است و درخشش هایی که دل هموطنان را شاد می کند آنوقت است که به صفحه تلوزیون چشم بدوزی و برای اتمام یک بازی برده ثانیه شماری کنی...

باور کنید این مقام ها اصلا کوچک نیستند: بسکتبال در جمع 10 تیم برتر دنیا، والیبال در میان 6 تیم اول جهان و برای تیم فوتسال پر افتخارمان، تنها 50 ثانیه لازم بود تا بعد از سالها در جمع 4 تیم اول دنیا باشد... اما چه کنیم وقتی که خدا نمی خواهد...

دلم می خواست بعد مسابقه با ایتالیا کنار بچه های تیم بودم، کنار مربی و کادر فنی نسل طلایی فوتسال ایران، تیم قهرمان آسیا، و البته کنار بازیکنان طلایی محروم از بازی روی نیم کت، تا که می گفتم دوستتان داریم، خسته نباشید، و برای ما همیشه قهرمانید...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 23 مهر1387 و ساعت 19:16 |

 برداشت اول: موش ها و آدم ها...

و تهران کلان شهریست که کنترل موشهایش هم کار سختی شده. ]البته به نقل دوستی، به مدد همین موشهاست که فاضلاب تهران بند نمی آید![ دیروز مطابق معمول درگیر کارهای اداری در آن به اصطلاح شهر مدرن بودم. باز هم دیدن پرده های تکراری "خطر! منطقه برای موش ها طعمه گذاری شده است. لطفا به غذاهای مسموم دست نزنید." یکی پرسید: "تکلیف آن بدبخت بیچاره ای که سواد ندارد این را بخواند و هر چه گیرش میاید میخورد چه؟" و آن یکی در کمال خونسردی جواب داد: "همین بهتر که بمیرند. شرشان کم. شهر به آنها نیاز ندارد". و من با خودم گفتم عجبا که چقدر راحت همچون خودی را حکم مرگ می دهیم...

 برداشت دوم: آدم ها و آلام...

دو روز پیش مشهد بودم برای کاری در چهار راه لشکر. بر دیوار ایستگاه کماکان در دست ساخت قطار شهری، یک آگهی نظرم را جلب کرد: "یک کلیه با گروه خونی O+ برای فروش ، عباسی ، 0935..." روز بعدش تهران آمدم. بر ستونی در اطراف میدان راه آهن آگهی مشابهی دیدم: "به علت مشکلات و بدهی خیلی فوری، یک عدد کلیه به فروش می رسد. ۰۹۳۶... گروه خونی O+، خیلی فوری".

با گوشی موبایل از هر دو آگهی عکس گرفتم اما دلم نیامد بگذارمشان اینجا. راستی گروه خونی من هم O+ است...

 برداشت سوم: آدم ها و آمال...

تهران که هستم بیشتر از همیشه سراغ کتابفروشی و دکه روزنامه میروم. اینبار در لابلای مجلات رنگارنگ عکس دکتر شکوه نظرم را جلب کرد. دکتر محسن شکوه، بنیانگذار موسسه زبان شکوه در ایران، که شاید خودش هم فکر نمی کرد روزی نامش اینطور در گوشه ای از خاطرات هموطنانش ثبت شود. برای من که یک شکوهی بودم و خیلی های دیگه جمله جالبی بود: "ماندگار بودن بهتر از مشهور بودن است"

 

http://www.shokouh.com/  ...As the pioneer of a unique approach, Dr Shokouh started Shokouh's English Language institute in 1950 with a total of four students...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 8 مهر1387 و ساعت 14:59 |

1- چند روز پیش که افطاری یکی از اقوام بود، امید به من اشاره ای کرد که "بچه های آنطرف میز را ببین دارند Bluetooth می کنند". از اقوام دورتر بودند. بچه سال و دبستانی! قدیم ترها ما که همسن و سالشان بودیم تلفن بیسیم هم نبود. با امید می گفتم کارت پانچ را درک کردیم و مراحل گذار و تکامل PC را به چشم دیدیم و لمس کردیم و امروز به موبایل و لپ تاب رسیدیم و فردا معلوم نیست مدرنیته به کجا بکشدمان؛ و نسل جدیدی که دیگر اهمیتی به گذشتگان نمی دهد و تنها میراثشان است که می ماند...

 2- این هفته برای جلسه دفاع آخرین بازماندگان 81 و 82 به دانشگاه رفتم. با اعلام نتایج کنکور سراسری، بچه سال ها آمده بودند ثبت نام کنند. با کلی ذوق و شوق و البته نگرانی. در پذیرش کنکور امسال سهمیه بومی نقش مهمی داشت. خیلی از دو رقمی و سه رقمی ها حسابی از تهران قبول نشدن شاکی بودند و البته وزارت علوم هم پاسخگو! خوب، شاید از دید کاهش مسافرتهای دانشجویی، هزینه خوابگاه و ... و از طرفی رشد کیفی (حاصل از دانشجو) دانشگاه های پایین رتبه تر، این مسئله قابل توجیه باشد. ولی افت قابل توجه دانشگاه های معتبر تر (باز هم حاصل از دانشجو) چه؟ در هر حال قدیم ترها دغدغه قبولی در کنکور بود، الان بیشتر دغدغه خروجی مازاد بر مصرف دانشگاه ها...

 3- فردا ولادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) است. قدیم تر ها مردم به جای آنکه مثل حالا جشن های رنگارنگ و عزاداری های عجیب-غریب و باشکوه بگیرند، بیشتر به عمل و گفتار و سیره ائمه معرفت داشتند و اگر مراسمی هم برپا می شد، اکثرا رضای خدا بر رضای خلق ترجیح داده می شد...

 4- قدیم تر ها چیزهای زیادی بود که نسل فعلی ممکن است نپسندد ولی برای من دهه 60، اسباب بازی ها، کارتون های دوران کودکی، سریال ها، بازی های کامپیوتری قدیمی تحت DOS، کتاب قصه ها، دید و بازدید و مهمانی ها، کتاب های درسی و مطالب آموزشی، آدم های مهربان، مغازه ها، راننده ها، و خیلی چیزهای دیگه قابل مقایسه با حالا نیست...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت 15:20 |
امروز 11 سپتامبر...
واقعا چند درصد احتمال چنین وقایعی هست؟ در هر حال جنجال حاشیه ای خصوصا برای مسلمانها بیشتر از خود حادثه بود. مسلمانهای ظاهر الصلاح...


From: Famous Coincidence Photography
+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 23:15 |

این روزها چقدر زود می گذرد. هنوز به خودت نیامدی شب شده و باید برای فردایی دیگر آماده باشی. کارهای اداری، کاغذ و کاغذ بازی، و کماکان وقت مردم است که ارزش چندانی ندارد...

می گویند ارزش چهارسال را از فارغ التحصیلان دانشگاه بپرس، ارزش یک سال را از دانش آموزی که در امتحانات آخر سال رد شده، ارزش نه ماه را ازمادری بپرس که نوزادش را سالم به دنیا آورده و ارزش یک ماه را ازمادری که نوزادی نارس به دنیا آورده، ارزش یک هفته را از سردبیر هفته نامه بپرس، ارزش یک ساعت را از کسی که منتظر مانده، ارزش یک دقیقه را از کسی که از قطار، اتوبوس، یا هواپیما جا مانده، ارزش یک ثانیه را از بازمانده یک تصادف، و ارزش یک صدم ثانیه را از نفر دوم المپیک بپرس...

 

                      

 

بعضی وقت ها دلت می خواهد از خستگی بنشینی و یک دل سیر استراحت کنی، هوای آزاد، چای، هندوانه، گفتگو با دوستان، و کلا فراموش کنی که دو هفته ای بیشتر به جلای وطنت نمانده...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 17 مرداد1387 و ساعت 0:30 |
مدت ها بود می خواستم در جواب نوشته های انتقادی سیاسی و بعضا تحلیل های ناشیانه دوستان و آشنایان وبلاگ نویس(!)، چیزی بنویسم. به حق، سخت ترین پستی است که تا بحال نوشته ام و بهتر است بگویم تکه تکه گردآوری کرده ام، این پست است. شاید که مفید فایده باشد و البته می دانم که هرکسی هم این سخنان را نمی پذیرد...

در آيات قرآن و روايات معصومين(ع) و همچنين مضامين ادعيه آمده است‌ كه بيماري‌ها، گرفتاري‌ها و مشكلات موجود در زندگي، نتيجه استعمال عيوبي چون كبر، بخل، حسد و.... است که خداوند عمدا در وجود همه غیر از معصومین قرار داده است. براي نجات از دام اين گرفتاري‌ها، راهي جز استغفار و انجام وظائفي كه به تدريج به دفع عيوب منتهي مي‌گردد وجود ندارد. به همين دليل از سوي اهل‌بيت(ع) به پيوستگي عيب و اثر و درك و فهم ريشه مشكلات و گرفتاري‌ها توجه فراوان شده و از آن به «تأويل» ياد شده است‌.

در قرآن كريم به پيوستگي عيب و اثر صريحاً اشاره شده و آمده است: وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ وَ يَعْفُوا عَنْ كَثِيرٍ «هر مصيبتي به شما رسد چيزي است كه خود بدست آورده‌ايد و خدا از بسياري از آنها مي‌گذرد» امام صادق(ع) ذيل آيه فوق فرمودند: «هيچ رگي نمي‌زند و هيچ مصيبت و رنجي به كسي نمي‌رسد و سر درد و بيماري پيش نمي‌آيد مگر به خاطر گناه و آنچه خداوند مي‌بخشد بيش از آن چيزي است كه عقوبت مي‌كند» همچنين رسول‌اكرم‌(ص) ذيل آيه: ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ ... فرمودند: «هرگاه در امتم ده خصلت شيوع پيدا كند، خداوند آنها را به ده عقوبت (عقوبتهايي متناسب با عيوب آنها) مبتلا مي‌كند ... از جمله: هرگاه زنا شيوع پيدا كند، مرگ ناگهاني زياد شود. هرگاه ربا شيوع پيدا كند، زلزله زياد شود و هرگاه به خلاف آنچه خدا حكم نموده حكم نمايند، خداوند دشمنانشان را بر آنها مسلط مي‌گرداند و هرگاه نقض‌عهد كنند، خداوند آنها را به قتل مبتلا مي‌كند و ...»
در حديث قدسي مي‌خوانيم: يَا ابْنَ آدَم! اِذَا وَجَدْتَ قسَاوَة في قَلْبِكَ وَ سُقْماً في جِسْمِكَ وَ نَقيصَةً في مَالِكَ وَ حَريمَةً في رِزْقِكَ فَاعْلَمْ اِنَّكَ قَدْ تَكَلَّمْتَ فيمَا لايعْنيكَ. «اي فرزند آدم! هرگاه در قلبت قساوت و در جسمت بيماري و در روزي‌ات نقص و محروميت مشاهده كردي، بدان‌كه درباره آنچه مربوط به تو نيست اظهار نظر نموده‌اي.»

حوادث، مجاري مشيت الهي‌اند. زلزله، سيل، رعد و برق و ... كه بلاي طبيعي محسوب مي‌شوند، حوادثي است كه گرچه موجب ضرر و زيان مي‌گردند، اما مطابق با حكمت و نظم بوده و خواست حكيمانه الهي را برآورده مي‌نمايند. چون خداوند، تغييرحالي به عنوان رضا و غضب ندارد، لذا با گراني قيمت‌ها و كوتاه نمودن عمرها و كسادي بازارها و كم‌نمودن ميوه‌ها و خشك شدن نهرها و... غضب خود را بروز مي‌دهد و با اظهار عكس آنچه ذكر شد، رضاي خود را به خلق اعلام مي‌كند. چنانكه رسول خدا (ص) فرمودند: «هرگاه خداوند بر امتي غضب كند اما نخواهد (صريحاً) بر آنها عذاب نازل نمايد، نرخها را گران و عمرها را كوتاه مي‌نمايد، تجارتشان بي‌سود و درختانشان بي‌بركت و كم ‌ثمر و نهرهايشان خشك و بارانشان قطع شده و اشرار بر آنها مسلط مي‌شوند.» و در حديث ديگر فرمودند: «نشانه رضاي خداوند از بندگان، ارزاني نرخها، عدالت حاكمانشان و نشانه غضب خداوند، ستم فرمانروايان و گراني نرخهايشان است.»

امراض و بيماري‌ها نیز همچون ديگر مصائب و بلايا كه از وجود عيب و ارتكاب گناه خبر مي‌دهد، از سويي كفاره گناهان و سبب پاكي از آثار ذنوب است و از سويي ديگر فرد را از ارتكاب مجدد معصيت و تداوم گناه، بازداشته و موجبات ورود و يا بازگشت آنها را در مسير اصلاح و تربيت فراهم مي‌نمايد. چنانچه اميرالمؤمنين(ع) هنگام عيادت از سلمان فارسي فرمودند: بيماري‌هاي شيعيان ما به خاطر گناهان است و به اين وسيله پاك مي‌شوند. امام رضا(ع) فرمودند: «بيماري براي مؤمن سبب پاكي و رحمت و براي كافر موجب عذاب و لعنت است.» و در حديث نبوي مي‌خوانيم: «مرگ‌هاي ناگهاني براي مؤمنان، رحمت و براي كافران، عذاب است.» و فرمودند: بيماري كودكان، كفاره گناهان والدين است. يكي ديگر از علل مصائب و ابتلائات، ترفيع درجات است.چنانچه فرمودند: گاهي بنده‌اي مقامي نزد خداوند دارد كه «جز با تباهي مال يا مبتلا شدن به بلايي در جسمش به آن نرسد» امام صادق (ع) فرمودند: «براي برخي از بندگان در بهشت مرتبه‌اي است كه جز با ابتلا در بدن به آن نخواهد رسيد.»

در احاديث آمده است علت سقوط امت‌ها در طول اعصار و قرون، ترك عمل به دستورات ديني و روگرداني از ولايت محمد و آل محمد(ع) بوده است. داستان هلاکت قوم لوط، قحطي در بني اسرائيل، عدم اجابت دعاي فرد بدزبان، تأويل صاعقه در بني اسرائيل و ... همه و همه رابطه عيب و اثر را بیان می کنند. بنابراين طبق روايات شيعه، بلايا و مشكلاتي از قبيل قحطي، گراني و امراض جسماني، حوادثي ‌است كه از خشم و غضب الهي خبر مي‌دهد و ما را به عقوبت گناهان و معاصي مبتلا مي‌نمايد تا ضمن اقرار به وجود عيب و توبه از انجام معاصي، به ولايت آل محمد تن داده و به تدريج اصلاح و تربيت شده و از ثمرات ربوبيت ذات اقدس الهي بهره‌مند گرديم.

منبع: بخش هایی از سایت باشگاه فرهنگی ورزشی علم و ادب

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 13 مرداد1387 و ساعت 0:1 |

این چند روزه داوری طرح های بخش دانش آموزی جشنواره خوارزمی بود و ما هم جزو هیئت داوران استان خراسان. یاد دوران جوانتری خودم افتادم و البته آن زمان داوری استانی به این شکل نبود که بچه ها از طرح هایشان دفاع کنند. زمان ما اگر طرحی رد می شد رد شده بود و دیگر جای چانه زنی نبود، اما اکنون مانند دفاع رساله پایانی دوران دانشگاه شده. دفاع در حضور داوران و بعضا با ارائه اسلاید و ...

بعضی چهره های تکراری را هم می دیدم و نا خودآگاه به یاد این بیت می افتادم که:

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش                 بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

شاید کمی جوگیر شده بودم و شاید هم فراموش کرده بودم که چه میزان باید از دبیرستانی جماعت انتظار داشت. سئوالات سخت سخت می پرسیدم و مثل دادستان دنبال محکوم کردن! خوب البته دست عده ای رو شد و برخی هم اندکی شاکی. برخی طرح ها زیادی آکادمیک می زد و برخی هم زیادی نوجوانانه! در دفاع از طرح می توان چهره معصومانه خیلی هاشان را دید که هنوز گرگ نشده اند و به راحتی انتقادت را می پذیرند، و در کل داوری در مقایسه با دفاع پروژه های دانشجویی خیلی مظلومانه تر است...

در هر حال وقتی جامعه به شدت نخبه سالارمان به برگزیدگان اینگونه جشنواره ها مزایا و سهمیه های رنگارنگ می دهد و هزاران نفر هم شرکت می کنند، باید انتظار ها را به مراتب بالاتر برد و البته این می شود که عده ای سرخورده می شوند و عده ای مسرور... کنکورمان هم همینطور است، بازارمان هم به همین شکل. کلا زندگی جالبی داریم. یک مرز شکننده و یک دیدگاه دو سطحی...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 13:6 |

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید."

مرد بالن سوار : " شما باید مهندس باشید."

مرد روی زمین : "بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : " شما باید مدیر باشید. "

مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : " چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی  هستید ؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!"

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 8:0 |

اتوبوس، بیکاری، قلم، کاغذ، شعری طنز سروده ناصر فیض در حافظه، و البته خوش ذوقی و تراوشات(!) حاصلش این شد:

 

اینترنتم کند شده، باید قطع و وصلش کنم

شدشد، اگر نشد آی.اس.پی ام را عوض کنم

 

دوستی می گفت: "مطالب وبلاگت به طبع ما نمی خورد"

باید که نحوه وبلاگ نوشتنم را عوض کنم

 

شاگردانم با من زیادی صمیمی شده اند

باشد که شیوه درس دادنم را هم عوض کنم

 

مدیر عامل و همکاران شرکت هر روز به کنایه

می گویند که طریقه کار کردنم را باید عوض کنم

 

بعد کار زیاد بدنم درد می کند

باید که بعد کار زیاد، بدنم را عوض کنم

 

از بس که روز و شب هایم یکسان شده اند

باید که روز و شب هایم را عوض کنم

 

محل سکونتم از دانشگاه بعدی ام دور است

باید که محل سکونتم را عوض کنم

 

مردم کنایه های مرا متوجه نمی شوند

باید کنایه های زبان مادریم را عوض کنم

 

دسته کلید زنگ زده ام به قفل درها نمی خورد

باید که قفل درهای خانه را عوض کنم

 

دائم مقاله ام در داوری ها رد می شود

باید که عنوان مقاله ام را عوض کنم

 

مردم دیگر حرفهای مرا باور نمی کنند

باید که شیوه دروغ گفتنم را عوض کنم

 

از بس گرانی کالا و غذا شده است

باید که رژیم غذاییم را عوض کنم

 

امسال ماه رمضان در گرمی تابستان است

کاش می شد ماه روزه گرفتنم را عوض کنم

 

نمی دانم حقایق چرا تیره شده اند

باید که چشم بصیرتم را عوض کنم

 

معادله مشکلاتمان جواب حقیقی ندارد

باید که علامت متغیرهایش را عوض کنم

 

وقتی که از دستم برای مردمم کاری بر نمی آید

وقتش رسیده که دستم، یا که مردمم را عوض کنم

 

این مردم از دست مشکلات زندگی به تنگ آمده اند

آخر چگونه می توانم دیدگاهشان را عوض کنم؟

 

اگر که مردم بگویند کبک بهتر راه می رود

باید که شیوه راه رفتنم را عوض کنم؟

 

امروز فهمیدم که در متن انشای کودکیم

باید جای "علم" و "ثروت" را عوض کنم

 

من چه گویم که "حسین پی" بهتر سروده است

بی آنکه متن کلامش را عوض کنم

 

"وقتی که دستم از پایم درازتر شده است

وقت است که جای پا و دستم را عوض کنم"

 

اینها که گفته ام همه از بهر شوخی بود

لیکن باید خویشتن خویش را عوض کنم

 

این عالم و زرق و برقش برایم کوچک است

باید که روزی عالم خود را عوض کنم...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 11 تیر1387 و ساعت 7:11 |

تا همین یکی دو سال پیش بحث شبکه های اجتماعی مثل Orkut، Facebook، Myspace، Gazzag، Hi5 و خیلی های دیگر در ایران چیز جدیدی بود. یک اپیدمی پر جار و جنجال. به دوستانت که می رسیدی بحث داغ عضو شدن در این شبکه های مجازی بود و پذیرفتن دعوت دوستی ملت. خیلی ها از جمله خود من به شوق پیدا کردن دوستان قدیم و جویا شدن احوالشان، عضو این شبکه ها شدیم و البته چقدر هیجان داشت آن روزهای اول که افرادی را که در مخیله ات هم نمی گنجید پیدا می کردی. متاسفانه این ایده زیبا کم کم دستمایه فرصت طلبی افرادی شد که بحث های تند سیاسی، ضد اخلاقی و ... را مطرح کردند و همین باعث شد که اکثر ISP ها فیلترشان را روشن کنند. روزنامه ها و مجلات سوژه گیر آوردند تا مسئله را (به دید خام خودشان) مطرح کنند و نتیجه گیری های کاملا یکطرفه شان را به خورد ملت دهند و البته که ملت (مثل همین داداش مهدی بنده که همیشه ساز مخالفتش کوک است) هم جوابشان را می دادند و داستان بی پایان نارضایتی ها...

و اما پشت پرده چیست؟ بعضی ها دوست دارند مسئله را جاسوسی اطلاعات (خصوصا اطلاعات دانشجویان و نخبگان) قلمداد کنند. از نگاه اینان البته که فیلتر چیز خوبیست. عده ای هم دیدگاه انفورماتیک اجتماعی دارند و رویکردی جامعه شناسانه و طبعا روحیه ای ناسازگار با فیلتر. برخی مثل من آن را یک رویداد علمی پویای غیر خطی داده کاوی می دانند و فیلتر را هم جزئی از پارامترهای کلاسترینگ!! مردم عادی هم اگر بتوانند از سوراخ فیلتر رد شوند خوشحال می شوند. برای این دسته فیلتر فقط حکم یک سرعت گیر را دارد و خوب البته وزیر ICT معتقد هستند به سرعت بالای اینترنت نیاز چندانی نیست!

جزو هر دسته ای که باشی حقیقت این است که ایده شبکه های اجتماعی جذاب و عامه پسند است. دنیای سایبر هم پاک نیست اما نه آنقدر که نشود درست استفاده اش کرد. ملت جو گیر می شوند قبول اما فیلتر کردن چقدر، واقعا چقدر تاثیر مثبت دارد؟ یاد مقاله ای افتادم مربوط به شاید 10 سال پیش با عنوان Censorship is not the answer ...

 

        

دو سال پیش که اورکات خیلی مد شده بود ایمیلی دریافت کردم که مضمون جالبی داشت:

"... و تو در اورکات چرخ می زنی و عکس ها و اسامی را می بينی. از پروفايلی به پروفايل ديگر. انگار دنبال گم شده ای می گردی و نمی دانی او کيست. غافل از اينکه او کسی نيست جز جوانی و روزهای خوش تو. روزهايی که همه مان در يک کلاس می نشستيم. اينجور نبود که با همه شان دوست و حتی سلام عليک داشته باشی ولی حالا که به عکس هايشان نگاه می کنی خيلی سريع آنها را هاله وار هم که شده به ياد می آوری. اما حالا همه انگار کمی با عکس هايشان فرق کرده اند. قيافه ها مردانه تر و زنانه تر شده است. بعضی از پسرها کچل هم شده اند. خيلی از دخترها را به زور تشخيص می دهی چون فقط قيافه مقنعه ای آنها را به خاطر داری.

DC، CA، USA، Seattle، Canada و ... اينها بيشتر عبارتی هستند که در زير عکس هايشان می بينی. بيشترشان ينگه دنيا هستند. بعضی مزدوج و بعضی هنوز سينگل. بعضی دانشجوی پی اچ دی. آلبوم عکس هايشان را هم می بينی. زمان و مکان را فراموش می کنی و سوار بر قاطر لنگ خيال به عقب بر می گردی. به همان روزها. لحظه های پراضطراب قبل از امتحان. رساندن های سر امتحان. پروژه ها. ايران مونده ها را هم می بينی. راستی کی الان کجاست؟ به کی داره خوش می گذره؟ فلانی راضی ست؟ تو به خواسته ات رسيده ای؟ آرزوهای دوران نوجوانی ات چه؟ بقيه چی؟ فکر می کردی اونجا باشی؟ فکر می کرد اينجا باشه؟ خوابت مياد؟ پشت سرم درد می کند. به ساعت نگاه می کنی. فقط پنج دقيقه وقت داری. فقط پنج دقيقه.

و هنوز تو در اورکات چرخ می زنی و عکس ها و اسامی را می بينی. از پروفايلی به پروفايل ديگر. انگار دنبال گم شده ای می گردی و نمی دانی او کيست. غافل..."

 

بگذریم... اینجا هم مطالب جالبی دارد برای خودش. بدک نیست بخوانید. تمت!
+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 1:18 |

داستان کنکور در کشور من داستان غریبی است که درد دل ها دارد. من در کشورم سازمانی دارم که مردم را می سنجد و به نهادهای ذیربط معرفی می کند. این سازمان سازمان عجیبی است که درخود راز ها دارد. من در کشورم مردمی دارم که مدتها تلاش می کنند تا این سازمان عجیب آن داستان غریب را سرشان بیاورد و ...
امسال هم دوستان کنکوری دو دسته شدند. خوشحال و غمگین. شاید این گاه یادآور آن گاه باشد که دو دسته مان می کنند و ... چه خوشحال و چه غمگین هر دو معتقدند کنکور چیز مزخرفی است و من هم همینطور. می گوید: "حاجی تو چه می فهمی که درد من چیست، تو که نه کنکور ورودی دانشگاه دادی و نه ارشد. مرفه بی درد..." و خوب شاید راست می گفت، من درک نمی کنم ولی خوب می دانم سخت است یک سال از همه چیزت بگذری و این همه در 4 ساعت به باد رود و از همه بدتر جامعه مدرک دوست ما...
داستان کنکور در کشور من داستان غریبی است که درد دل ها دارد. من در کشورم سازمان ها دارم که مردمی که مدرک بالاتر دارند حقوق و مزایای بیشتر دارند و البته مهم هم نیست رشته ات با کارت مرتبط باشد یا نه... به چه امید درس می خوانیم نمی دانم. قدیم تر ها (همین دو سال پیش) فکر می کردم وقتی بروم و با یک مدرک پر زرق و برق از یک دانشگاه اجنبی برگردم تحویلم می گیرند و بازار کاری و شغلی آبرومند و امروز تنها توکل بر خدا دارم که از دست این خلق هیچ بر نمی آید...

                                    

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 23:2 |

از تهران فرار کردم در حالی که ترکش چهارشنبه سوری از بیخ گوشم گذشت. خوشبختانه مشهد جو آرام تری دارد. یا مردم بی خیال تر هستند یا عاقل تر. در هر حال سوخت و سوزش کمتر است. نمی دانم کسی (کسانی) که این رسم را پایه گذاری کردند فکر می کردند مردم روزی به جای از روی آتش پریدن، ترقه بزنن و بدتر نارنجک و حتی بمب(!) بندازن؟ بماند...

در این روزها مسافران سرگردانند مثل همیشه بازار سیاه بلیط!اگر ندانی کی کار اداریت تمام می شود نمی توانی جلوتر بلیط بگیری. قطار را که حرفش را نزن. اتوبوس هم فقط بوفه. البته اگر متقاضیان از 4 نفر کمتر باشند! توسل جستیم به امام رضا و در عین نا امیدی یه جای خوب (صندلی و نه بوفه) بعد از یک ساعت و نیم معطلی گیرمان آمد. البته بلیط 15000 تومان ناقابل یعنی فقط 5500 تومان گران تر از دو روز پیش! بماند...

فردا نفتمان را ملی می کنند. دکتر جان آسوده بخواب که ما بیداریم! این نیز بماند...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 15:1 |
دست از پا درازتر برمی گردیم خانه. ان شا ال.. پیگیری کارها می افتد به ۷ فروردین و من هم ۹ فروردین بلیط دارم. دیگر هیچ ندارم که بگویم...

این هم به بهانه دهمين سالگرد سانحه درگذشت نخبگان رياضي كشور ؛ ما هفت تن بريده ز پستي؛ فريب و آز...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت 9:20 |

جواب اکثر مردم شاید اینها باشد؛ خانه تکانی، خرید سال نو، رفتن به پیش خانواده (خصوصا بچه های خوابگاه) و ... اما حدیث من چیز دیگریست و تو چه می دانی که حدیث من چیست؟

برای من آخرین روزها یعنی وقتی خیلی دلت می خواهد بعد از مدت ها پیش خانواده ات باشی ولی باید برای پیگیری کارهای اعزام به خارج، نظام وظیفه و سایر امور اداری تا آخرین روز سال به تهران بروی. البته تهران این روزها کمی خلوت تر از همیشه است اما باز هم همان مسیرها که بارها رفته ام و خیابانهایی که بارها سواره و پیاده از آنها گذشته ام. ظاهرا این روزها روند کار مردم سستی خاصی دارد که سال دارد به آخر می رسد و آمادگی برای رخوت اداری جدیدی در سال نو...

به بنیاد نخبگان می روی و آنها هم (البته واقعا دستشان درد نکند) بعد از دو هفته و اندی کارت را راه می اندازند و بعد هم ستاد کل نیروهای مسلح که هر چند سریع کار را راه انداختند ولی بازهم رخوت بروکراسی اداری برای ارسال نامه به معاونت وظیفه عمومی دو روز تهران نشینت می کند... حال تنها سه روز تا پایان سال مانده و اگر مهر خروج را نگیری آنطرف سال از پرواز های کنفرانسی ات جا می مانی و ...

بیکار نمی نشنی و به گز کردن خیابانها، کتابفروشی ها، کافی نت ها و ... می پردازی و میروی سفارت قطر تا ویزا بگیری. وقتی مامور اطلاعات سفارت قطر دعوتنامه وزارت داخله و دانشگاه قطر برای کنفرانس را می بیند می پرسد: تو واقعا مهندسی؟ تیپت نشان نمی ده!... و تو آنقدر خسته ای که هیچ نمی گویی و تنها لبخند می زنی...

به وزارت علوم می روی تا پرونده تشکیل دهی و با خانم اصفهانی معروف که همه بچه های اعزام با هزینه شخصی می شناسندش صحبت کنی. ایشان تشریف ندارند و برای تشکیل پرونده هم مدارکت کامل نیست. باشد اگر عمری بود ان شاال... دفعات بعد! حالا دیگر هیچ کار خاصی نداری و فقط می توانی یکسره با مترو بروی زیارت حضرت عبدالعظیم در ری و برای همه گرفتاران دعا کنی. وقتی بر می گردی سوار مترو شوی می بینی همه واگن ها بجز آنها که مخصوص خانمهاست، زرد شده است! یک پادگان آش خور را فرستاده اند مرخصی تا 7 فروردین. به سربازان خسته ولو شده در واگن ها خیره می شوی. یکیشان به پسرکی می گوید بچه جان درس بخوان مثل ما سرباز نشوی و پسرک می گوید چشم...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 20:7 |

«خانوما اسفنج جادویی دارم...». زن دستفروش بود که در میان خیل عظیم جمعیت به سختی وارد مترو می شد. «نه نمیشه همش صد تومن از هر کدوم به خودمون میرسه» توجهم ناخودآگاه به این جمله که احتمالاً در جواب چانه زنی یک نفر گفته بود جلب شد. «سه تا به من بده!». در پنج دقیقه شش هفت تایی فروخت. «خانوما ایرانی نیست ها! خارجیه! ساخت کشور آلمانه...»
خوش به حال کشور آلمان. می توان این را یکی از اشکال برده داری مدرن تلقی کرد. تفاوتش با شیوه سنتی این است که ارباب دیگر زحمت سیر کردن و تأمین جا برای برده ها را به خود نمی دهد.

خیلی وقت ها با خودم فکر می کنم چرا روزی ده پانزده ساعت کار می کنم و درس می خوانم؟ با یک حساب سرانگشتی، حقوق من نباید زیاد بیشتر از این دستفروش باشد. یاد انشاهای دبستان می افتم: «درس می خوانم تا در آینده به میهن خود خدمت کنم». اما خیلی وقت ها ناامیدانه احساس می کنم که حتی اگر هم کار مفیدی انجام می دهم، توی این موج عظیم خودباختگی که همه را فراگرفته گم می شود. راستی، اگر عروسک همسایه قشنگ تر از عروسک کودک شما باشد، عروسک همسایه را قرض می گیرید؟ خریدن فال از یک کودک خیابانی، به نفع کیست؟ کاش دایره دید ما وسیع تر از این «چند تومن به من می رسد» ها بود...


 
 
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 29 بهمن1386 و ساعت 15:12 |

این روزها سرمای عجیب و بی سابقه ای کشور رو برداشته. کشور با کمبود فشار گاز مواجه شده و برای رفع نسبی بحران ادارات و مراکز دولتی، آموزشی و بعضا خدماتی استانها دو روزه که تعطیله.

 

برخی عناوین رو که میبینی یه جوریت میشه: اردبیل دیشب ۲۹درجه زیر صفر! ... هواشناسی: هنوز برف و افت دمای اصلی آخر هفته شروع میشه... ارتفاع برف در شمال تهران به 50 سانتي متر رسيد...برف مدیریت شهری را فلج کرده...  شهردار تهران در نامه اى به رئيس جمهور خواستار اعلام تعطيل عمومى شد... بسيارى از شهروندان براى مصون ماندن از آسيب هاى احتمالى، ديروز را در منازلشان سپرى كردند... بارش سنگين برف ۷۰ پرواز داخلى را لغو کرد... روز يکشنبه ۲۱ نفر در جاده های ايران به علت واژگونی خودرو و سرمازدگی جان خود را از دست دادند. .. بسته شدن ۳۱ جاده ارتباطی کشور ... موج سرمای روزهای اخير در کشور، در ۵۰ سال گذشته بی سابقه بوده است... ۳۰۰۰۰ نفر در راه مانده... هيئت دولت ادارات، مراکز دولتی و مدارس را در روزهای دوشنبه و سه شنبه تعطيل اعلام کرد... تهران ۱۱ درجه زیر صفر... قطع گاز در برخی از استان های ايران... کمبودهای تامين نيازهای اوليه مردم از جمله نان... مقامات جمهوری اسلامی ايران برای تامين کمبود سوخت در کشور تنها خواستار صرفه جويی بيشتر مردم در مصرف گاز شده اند.... 400 میلیون متر مکعب مصرف گاز... و عنوانی از بیست و سی: برف روی ایران رو سفید کرد!


 

بچه ها خوشحالند از تعطیلی مدارس و دانشگاهها. کشاورزان خوشحالند از بارش نعمت. بی خانمانها و در راه ماندگان غمناکند، و من نگران... مشکل ما برف و برف بازی نیست. مشکل مشکله گازه. آخه میگن ایران بزرگترین و شایدم دومین بزرگترین منبع گاز طبیعی دنیاست. خدا رو شکر که سرپناهی داریم و آتشی گرم...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 20:42 |
دست نوشته اي از شهيد احمدرضا احمدي، رتبه اول کنکور پزشکي سال 64.... ساعتي قبل از شهادت

بسم رب الشهدا و الصديقين

چه کسي مي داند جنگ چيست؟ چه کسي مي داند فرود يک خمپاره قلب چند نفر را مي درد؟
چه کسي مي داند جنگ يعني سوختن، يعني آتش، يعني گريز به هر جا، به هر جا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه مي کند؟ دخترم چه شد؟ به راستي ما کجاي اين سوال ها و جواب ها قرار گرفته ايم؟
کدام دختر دانشجويي که حتي حوصله ندارد عکس هاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حيا را چه کسي ياد مي کند که بي شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجويي مي داند هويزه کجاست؟ چه کسي در هويزه جنگيده؟ کشته شده و در آنجا دفن گرديده؟
چه کسي است که معني اين جمله رادرک کند:نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسي مي داند تانک چيست؟
چگونه سر 120 دانشجوي مبارز و مظلوم زير شني هاي تانک له مي شود؟ آيا مي توانيد اين مسئله را حل کنيد؟
گلوله اي از لوله دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله هزار متري شليک مي شود و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر مي کند، حالا معلوم نماييد سرکجا افتاده است؟
کدام گريبان پاره مي شود؟ کدام کودک در انزوار و خلوت اشک مي ريزد؟
و کدام کدام .............؟ توانستيد ؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمي توانيد، اين مسئله را با کمي دقت بيشتر حل کنيد:
هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين لندکروزي را که با سرعت درجاده مهران –دهلران حرکت مي نمايد، مورد اصابت موشک قرار مي دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود، معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟ کدام سر مي پرد؟
چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟ چگونه بايد آنها را غسل داد؟
چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟
چگونه مي توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم.
چگونه مي توانيم درها را به روي خود ببنديم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگيريم؟
کدام مسئله را حل مي کني؟ براي کدام امتحان درس مي خواني؟
به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟
از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر، يا از آدامسي كه هر روز مادرت دركيفت مي گذارد؟
كدام اضطراب جانت را مي خورد؟ دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چه چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟
صفايي ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن
آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي تو داغدار شده و جواني به خاك افتاده است؟ آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند و آنان را زنده به گور كردند؟ هيچ مي دانستي؟ حتما نه! ...
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد، به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني و آنگاه كه قطره اي نم يافتي، با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني
اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد!!
اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي، اگر جعفر و عبدالله نيستي، لااقل حرمله مباش! كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را به زمين پس نداد. من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد.... پس بيايد حرمله مباشيم

منبع: وبلاگ گمگشته هزار

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در جمعه 21 اردیبهشت1386 و ساعت 18:52 |

عشق زیباست ولی گوش من سرشار از خلاء حرکت دست و پا همه لذت بخش است چه کنم.
مغز من ناتوان است که فرمان دهد از مهر به دست و پایم. داشتن یک چیز درون من و تو مشترک است آن هم ضربان قلبی است که ز همتی نشانی دارد می تپد قلب من می کنم حس، مهر تو را با وجودم، گل لبخند به مهمانی قلب پاکت هدیه کردم اما باز هم غمگینم.
غم آن چیز که تو داری و من فاقد آنم، غم آن حس که تو سرشاری از آن
و ای ای کاش …

... فقط 5 دقیقه وقت بذارین و یه سری به این سایت بزنین، خصوصا به بخش عکسها و فیلم ها...

     

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت 22:17 |
امروز صدام اعدام شد. فردا هم عید قربانه و پس فرا آغاز سال ۲۰۰۷ میلادی. چه تقارنی نه! همشون مبارکه. این آدم چه ها که نکرد... اینجا چند خبر داره بد نیست بخونین.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در شنبه 9 دی1385 و ساعت 12:36 |

صبح پسری رو نزدیک دانشگاه دیدم که به زور 17 سالش می شد. سیگار می کشید و تو این هوای سرد با یه لا پیراهن زرشکی کهنه تو خیابون راه می رفت و مثلا فیگور می گرفت که مرد شده... فکر می کنین جامعه چه مسئولیتی در قبال این قضیه داره؟ آیا اصلا مسئولیتی باید تعریف شه؟ شب از دانشگاه بر می گشتم تو تاکسی مسیر خیابون رضا نشسته بودم منتظر پر شدن تاکسی. دو تا پسر بچه حداکثر 9 ساله جلوی مردم رو می گرفتند تا دستمال کاغذی هاشون رو به زور هم شده بفروشن. بعد از اینکه مردم با بی اعتنایی از کنارشون رد شدن، رفتن تو یک مغازه لوازم التحریر و بعد چند لحظه پرت شدن بیرون. روی در مفازه یه پوستر قشنگ از UNICEF نصب شده بود...UNICEF صندوق کودکان سازمان ملل فعالیت عمدش کمک و حمایت از کودکان کشورهای در حال توسعه است... دخترکان کبریت فروش و پسرکان دستمال فروش سرنوشت نا معلومی دارند که جامعه براشون می سازه...

تا بحال چند بار شده که خواستی به یه فقیر کمک کنی و بنا به دلایل مختلف از این کار صرفنظر کنی؟ الان که پول خرد ندارم، از کجا معلوم که واقعا نیاز داره، قیافش به معتادها می خوره، من ندم بالاخره یکی بهش می رسونه و هزار و یک دلیل دیگه...

شیخ اجل سعدی شیراز پندمان می دهد که تو نیکی می کن و در دجله انداز    که ایزد در بیابانت دهد باز

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 4 دی1385 و ساعت 7:27 |

این همایش از معدود رویدادهای زنده هست که من از اول تا آخرش رو نگاه می کنم و واقعا لذت می برم. این دوره از دوره های قبل برام جالب تر بود چون چند نفر افراد دوست داشتنی که بهشون ارادت دارم دیدم. استاد محمد نوری، خواننده مورد علاقه من که متاسفانه خیلی از جوونای ما به خاطر خیل عظیم این خواننده های جوون الکی، نمی شناسنش. پدر اپرا و موسیقی پاپ ایران که فکر کنم بعد از اون هم کسی دیگه جرات اجرای اپرایی نداشت. از ترانه های به یادماندنیش نازنین مریم، ایران، یار مبارک بادا، سرزمین خورشید و خیلی های دیگه که اکثرا شنیدین ولی خواننده رو شاید نمی شناختین. یه اجرای زنده فوق العاده هم تو مراسم ارائه کرد. بزنن به تخته استاد نوری هشتاد سال سن داره اصالا نشون نمی ده... پروفسور مجید سمیعی، فرد اول جراحی مغز و اعصاب جهان با اون استیل دوست داشتنی چهره و صحبت در مورد مفاخر گذشته... پروفسور کارولوکس عزیز که دیگه نگو. فکر کنم هرجا یه کنفرانس برگزار بشه ملت دورش جمع می شن عکس یادگاری بگیرن. به قول مهدی وقتی میگه "زمانی که ما روی پایه های Neuro-Fuzzy کار می کردیم فلانی ها هم روی RL-Fuzzy کار می کردن" انگار مثلا داشته بیسکوئیت می خورده ... استاد جمشید مشایخی که همه می شناسن نیاز به توصیف نداره... چندین دکتر متخصص استاد دانشگاه که اسامی همه رو اینجا میشه دید. پروفسور میخائیل بوگالوف زبان شناس و خاور شناس روسی هم بود که بخاطر گسترش زبان فارسی مورد تقدیر قرار گرفت. انصافا سخنرانیش جالب بود بنده خدا با اون سنش... خیلی خوبه که از این آدما تجلیل می کنن. انصافا هیچکدوم آدمای کوچکی نیستن...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 6:46 |

علم بهتر است یا ثروت؟ سئوال کلاسیکی که فکر کنم همه یکبار به عنوان موضوع انشا تو دبستان نوشتن. اصلا قصد جواب دادن به این سئوال رو ندارم. بحث من این هست که متاسفانه از بچگی ما رو یاد دادن که کارایی انجام بدیم که ارزشش رو داره. عقیده دارم (قبلا نداشتم) که خیلی از مسائل رو نباید به دید ارزشی نگاه کرد. مثلا اینکه یه دانشجوی کامپیوتر ممکنه با خودش بگه چه فایده داره این فیزیک مکانیک که می خونیم؟ مگه چه کاربردی تو آینده واسمون داره؟ خوب از دید ارزشی، خوندن و رفتن دنبال کارهایی که به ظاهر در آینده کاربردی واسمون نداره به زحمتش نمی ارزه. ولی تا حالا فکر کردین مقوله هایی مثل علم، مذهب، هنر و ... فلسفه وجودیشون ارزشی کردن نیست وگرنه باید به نوعی مثل ثروت، ارزش فیزیکی مستقیم می داشتن. ارتباط علوم رو به این سادگی نمیتونیم درک کنیم. من هم به راحتی نمیتونم حرفم رو اینجا بنویسم... یه برنامه نویس کامپیوتر رو در نظر بگیرید که تو عمرش دروسی مثل ادبیات، تاریخ، علوم (فیزیک و شیمی) و مباحثی غیر از چیزهایی که تو کارش به درد می خوره یاد نگرفته باشه. قاعدتا به خاطر Stereotype شدن ذهنش در زمینه کامپیوتر به احتمال زیاد موفق تر عمل می کنه ولی بعد از اینکه کامپیوترش رو خاموش می کنه و وارد زندگی واقعی میشه اونوقت... البته مسئله امتحان دادن و به اصطلاح پاس کردن درس با این چیزی که می گم فرق میکنه. به زور و به اجبار خوندن یه مطلب ارزشمند که شما بهش علاقه ندارین یه بحث جداست که در جای خودش قابل بحثه. در هر حال اونایی با مشکلات راحتتر کنار میان که کمتر ارزشی فکر کنن. اینو باور کنین...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 11:33 |

طرح آ.ت.ت هم به همت آقایون حذف شد! یک نمونه دیگه از رفتار غیر خطی و غیر قطعی مدیران مملکت. افراد زیادی تو این چند مدت سعی کردن که رتبه کنکور و معدل رو لابلای رزومه های قشنگ و رنگارنگ کارای علمی و اجراییشون بپوشونن. البته این آ.ت.ت ظاهرا خودش معظلی شده بود واسه بچه درسخونایی که تو عمرشون غیر درس و کنکور کتاب، دیگه ای ندیده بودن. یه عده هم بودن که میرفتن دنبال کارای اجرایی و علمی و در نهایت هر دو گروه یه جوارایی با سیستم پذیرش کارشناسی ارشد فعلی مشکل داشتن ولی حالا...

این روزا هرکی از خونشون قهر می کنه، به فکر Apply کردن دانشگاه های خارج می افته. اگر عضو گروه هایی مثل ApplyAbroad و گروه های مشابه که کم هم نیستن بشین، روزانه بیش از بیست سی تا email میاد که آقا ما میخوایم بریم خارج چکار کنیم و التماس درخواست برای کمک از با تجربه ها. به نظر من صرف گرایش به ادامه تحصیل خودش ذاتا خوبه ولی چه بهتر که عاقلانه و هدفمند باشه. خنده داره که بعضی ها فقط چون می خوان از مملکت خارج بشن و احتمالا دیگه هم برنگردن، دانشگاه های الکی خارج رو انتخاب می کنن و معلوم نیست هدفشون از این تحصیلات چیه. این عده اکثرا به اتکای پول و ثروت خانواده و به هزار امید میرن اونور ولی ... اساتید زیادی می شناسم که از دانشگاه های خوب جهان فارغ التحصیل شدن ولی بخاطر ضعف ارائه مطالب دانشجوها براشون تره هم خورد نمی کنن. اونوقت موندم یه عده با چه دل و جرأتی میرن مدرک از هر دانشگاه درجه n خارج بگیرن تا تو دیار فرنگ واسه خودشون کاری دست و پا کنن. خود آمریکائیهاش اکثرا سراغ MS نمیرن. چطور می تونن یه جهان سومی کله سیاه تروریست رو آقا بالاسر خودشون قبول کنن. البته وزارت علوم قول داده برای جلوگیری از خروج دانشجوها مخصوصا به کشور هایی مثل اوکراین و امثالهم ظرفیت ارشد و دکترا رو بیشتر کنه. تا چه شود و چه افتد... در هر حال فارغ التحصیل شدن از یه دانشگاه درست و حسابی قضیش متفاوته و شاید مهم تر از اون دستاوردهایی باشه که طرف حین تحصیلات کسب کرده و نه صرفا نمرات خوب و اخلاق نیکو! علی تو وبلاگش یه پست قشنگ داره. فکر کردم حسن ختام بدی نباشه اگه بگیم: خدایا برس به داد این جوونا!

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 17 آبان1385 و ساعت 19:45 |

اگه سیر تحولات زندگیتون رو یه مرور کنین متوجه میشین خیلی از موقعیتهایی که الان دارین اصلا فکرش رو هم نمی کردین و خیلی آرزوها و رویاهای دیگه هم داشتین که عملی نشدن و اگر عملی می شدن دیگه موقعیت فعلی رو نداشتین. از مدرسه و دانشگاهی که توش تحصیل کردین و آشنایی با دوستان گرفته تا مسائل خانوادگی، افتخارات، کار، ازدواج، موقعیت اجتماعی و ... میگن " الخیر فی ما وقع". شک نکنین وقایعی که واستون پیش میاد یه حکمتی داره که با گذشت زمان معلوم میشه. اگه ایمان داشته باشیم که خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری، هیچوقت غصه نرسیدن به چیزی که آرزوش رو داشتین نمی خورین... البته نباید هم دست روی دست گذاشت و منتظر امدادهای غیبی بود تا یکی از آسمون بیاد واسمون نون و آب فراهم کنه. این ترجمه یه متن جالب منتسب به مردم سرزمین های آفریقاست: هر بامداد، آهويي که از خواب بر مي­خیزد مي­داند باید از تندترين شير تندتر بدود، وگرنه كشته خواهد شد. هر بامداد، شيري که از خواب بر مي­خيزد مي­داند باید از كندترين آهو تندتر بدود، وگرنه از گرسنگي خواهد مرد. مهم نیست آهو باشي يا شير، آفتاب كه بر مي­آيد آماده دويدن باش...

 

...Every morning in Africa, a gazelle awakens knowing that it must run faster than the fastest lion in order to survive. Every morning a lion awakens knowing that it must run faster than the slowest gazelle in order to survive. It makes no difference whether you are a lion or a gazelle. When the sun rises, you must run or you will die. This is the race of life...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 16 آبان1385 و ساعت 4:25 |

بعضی وقتها فکر می کنم که علم چقدر می تونه دستاویز مسائل مادی و شخصیتی بشه تا جائیکه یه استاد دانشگاه برای رسیدن به مقامات فاضله بالاتر دانشیاری و استاد تمامی، به هر کاری دست بزنه و عملا از دانشجو (خصوصا ارشد و دکترا) سوء استفاده ابزاری کنه! خیلی از این اساتید معظم (که در کشور عزیزمون کم هم نیستن) دانشجو رو مجبور می کنن که تا مقاله نده از نمره خبری نیست L و قص علی هذا... البته رسیدن به مقامات عالیه تنها دلیل مادی نداره و تا حدودی هم واسه خودی نشون دادن تو سرهای دیگه هست. حالا این وسط دانشجو چه گناهی داره الله اعلم. بگذریم که در اکثر موارد همین مسئله باعث سوء استفاده دانشجوهای زرنگ هم می شه که باید بهشون گفت "نوش جونتون نمره مفتی که بگیرین". البته اگه کار رو خودشون انجام داده باشن!!

این چند مدت یه گشت اساسی زدم تو رزومه اساتید و دانشجوهای ایرانی داخل و خارج. یکی از نتایج اینکه تبعیض علمی زیادی بین دانشگاه های ایران وجود داره. کانونهای علم پروری معمولا توزیعشون تو پایتخته و شاید یکی دوتا شهر بزرگ... فکر می کنین تو زمینه ای مثل web data mining واقعا چند نفر تو ایران که درست و حسابی حالیشون باشه و بشه باهاشون تحقیقات بنیادی و نه سطحی انجام داد، وجود داره؟ این رو مقایسه کنین با کشورهای آمریکای شمالی و اروپا که توزیع علم، استاد، و امکانات به مراتب بهتر صورت گرفته. یکی از عوامل مهم ادامه تحصیل قشر زیادی از علم جویان فارغ التحصیل کشور ما هم همین مطلبه... مشکل ما اونجاست که بعضی از اساتید تو زمینه ای که تجربه کافی ندارن پروژه تعریف می کنن و بارش رو میندازن رو دوش دانشجو که البته واسه تنبل نشدن دانشجو لازمه ولی نه اینکه ولش کنن به امون خدا و ازش انتظار مقاله ژورنال داشته باشن...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 16 آبان1385 و ساعت 4:22 |
سال 1990 در دانشگاه سوربن تدريس مي كردم. روزي در آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي، سوالي مطرح كرد: استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

پروفسور محمد حسين پاپلي يزدي

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 25 مرداد1385 و ساعت 4:53 |

چند روز پیش وقتی به عنوان مربی پژوهشسرای رباتیک آموزش و پرورش، جلسه اول کلاس روباتیک و شبیه سازی رو شروع کردم، وقتی از دانش آموزا در مورد سابقه و انگیزشون از اومدن سر این کلاسا می پرسیدم، یکیشون گفت چون تو جشنواره خوارزمی موفق نشده اومده تا شاید با روبوکاپ به رویاهاش برسه. یاد دوران دبیرستان خودم افتادم و اینکه بعد تموم شدن مراسم اهدای جوایز جشنواره داستان اختراعات و ابداعات بچه ها تموم شد و بحث استفاده از سهمیه و این چیزا مطرح شد. بعد از گذشت چند سال بچه ها می گفتن کاش یکی بعد مراسم میومد و به جای مصاحبه کردن از ما می خواست تا پشتیبانی تولید کارامون رو به عهده بگیره ولی ...

نمی دونم آیا یک فرد نخبه باید چنین انتظاری داشته یاشه یا نه، ولی اینکه همه مشکلات رو از دید مملکت بدونن و برن یه مملکت دیگه واسه خودشون انتخاب کنن به نظر من که کار درستی نیست. در مورد Brain Drain (هدر رفتن مغزها) یا همون "فرار مغزها"ی خودمون اینقدر مقاله و مطلب متناقض تو رسانه های مختلف جمعی هست که جایی برای اظهار نظر قطعی در مورد خوب یا بد بودن این پدیده نمی گذاره. در هر حال از دید شخص من چیزی به اسم فرار مغزها وجود نداره. من اسمش رو می گذارم "پرورش مغزها". خیلی مثبت تره حتی اگر جنبه منفی قضیه رو هم در نظر بگیریم ...

نيرويي بیشتر از تصور عوام یه جايي آزاد و یکی به عنوان نخبه شناسايي مي‌شه. اين نيروها چند بار ديگر ممکنه تو يك نفر جمع شه؟ چند بار ديگه جامعه كند و دردسر‌ساز ما اجازه چنين كاري را بهش مي‌ده؟ اگه از پتانسيل بالاي نيروي جوانهاي ایران درست استفاده نشه بعد از نفت دومين محصول ماست که به صورت خام در اختيار بيگانه قرار مي‌گيره يا هم زير بار انبوه مشكلات ريز و درشت جامعه مدفون مي‌شه. خوشبختانه طی این چند سال یه حركتهايي برای تشويق مادي و معنوي نخبگان شروع ‌شده كه در نوع خودش قابل تقديره ولی به تنهايي گرهي رو باز نمی کنه هیچ که ممکنه باعث مشكل هم بشه مثلا اینکه جامعه ما در حالت كلي خواهان تبعيض بین افراد نيست. از طرف ديگه ذات اين تشويق ها طوریه كه به عنوان مثال يك مخترع بايد هر سال يك اختراع ثبت كنه يا يك مقاله چاپ كنه تا از گردونه خارج و به فراموشي سپرده نشه که خود این مسئله باعث دلسردی و از دست دادن اعتماد جوانان و نخبگان نسبت به دستگاه حكومتي مي‌شه و اين یعنی سرآغاز يك مهاجرت...

پاداش جامعه به نخبگان از طرف دیگه باعث شده یه عده فرصت طلب سعي کنن تا از حمايتهاي دولتي به صورت نامشروع استفاده كنن و با این کار فضاي مثبت حاكم بر اين قوانين رو خدشه‌دار می كنن. در حاليكه اگر نخبگان در مسير مناسب هدايت بشن نه احتياج به هزينه‌هاي سربار هست و نه افراد فرصت طلب جايگاهي پیدا می کنن. جالبه که وقتی پاي صحبت مديران رده‌هاي پايين‌تر و مراكز غيردولتي بشينين عمدتاً ميگن كه كار و پروژه هست، ولي كسي براي انجام دادن نيست چون اين مديران در جايگاه خودشون قادر به شناسايي افراد نخبه نيستن و فرصت هم ندارن. بنابراين اولين گام در جلوگيري از خروج مغزها بوجود آوردن رابطي بين نيروهاي نخبه و محل خدمت و به‌‌كار‌گيري آنها است. اين مهم باعث مي‌شود نخبگان در قالب حركت خودشان مورد حمايت قرار گيرند نه‌اينكه دولت بودجه‌هايي را از محلهاي ديگر صرف آنها كند كه مورد قبول نخبگان واقعي و همچنین جامعه ضدتبعيض كشورما نیست...
+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 0:5 |

بعد از حدود يک ماه سکوت، به بهانه تموم شدن اين جام و با اجازه از "معلوم دل و مجهول چشم" که دو سه تا از جمله هاشو استفاده کردم، اين متن رو مي نويسم:


همیشه تماشای اينکه يه عده توي زمين فوتبال حرفهای مملکتشون رو بزنن برام خیلی جالب بوده. ابر قدرتها در برابر کشورهای آفريقايی فقير... دروغ نگم هميشه دلم خواسته يه کشور آفريقايی ببره شايد بازيکن هاش برن تو ليگ های معتبر يه لقمه نون گيرشون بياد وگرنه اين بورژواهای اروپايی که... بگذريم، جام جهانی برای من مثل خیلی ها یعنی خاطرات کودکی، نوجوانی و اکنون هم جوانی. یعنی شلوار جین با مارک زیکو و مارادونا. یعنی داستان دوپینگ و محرومیت بازیکني بزرگ با حرف و حدیث های مافیایی (من و بسیاری از دوستام هنوز هم دیگو مارادونا رو بهترین فوتباليست تاريخ می دونیم.)


جام جهانی یعنی پنالتی هایی که عابد زاده از چین گرفت. یعنی روزهايي که سر کلاس زبان نرفتيم تا بازیهاي ایران رو ببینيم. یعنی بازی ایران-ژاپن و حضور پدیده ای نو به نام علی دایی! یعنی فینال 94 و بوسه دروازه بان ایتالیا بر تیر دروازه ای که به کمکش آمده بود. یعنی اخراج کریم باقری در بازی ایران و قطر که سبیل هایش را زده بود.


جام جهانی یعني حماسه ملبورن، غزال تيزپاي مشهدي، اشکهای مردم ایران، شلوغی خیابانها و نمره اضافه ای که معلم تاریخ راهنمایی جو گيرمون به بچه های کلاس داد. یعنی برد تاریخی برابر آمریکا... یعنی ناراحتي مردم از ناکامي تيم ملي در ورود به جام 2002 جام شگفتي ها، حذف مدعيان و اقتدار آفريقا... يعني ناراحتی مردم از حذف شدن تيم ملي در جام 2006 آلمان و خاموش شدن ستاره اي پير در آسمان فوتبال ايران... یعني مايلي کهن، ويرا، طالبي، بلازویچ، برانکو و از عرش بر فرش شدن اعتبار یک ملت.


جام جهانی يعني فينال 2006، قهرماني تيم محبوب من ایتالیا، ضربه سر زيدان به سینه ماتراتزي و اخراج وي در اوج محبوبیت و در آخرین بازی خود، و ناراحتي من نه بخاطر تيم فرانسه که بخاطر زيدان بزرگ... زیدان شايد که مي خواست بگوید موضوعات بسیار مهم تری هم وجود دارند که از شهرت، محبوبیت و جام جهانی فوتبال با ارزش ترند.



و در پايان جام جهانی يعنی ۴ سال انتظار، حسرت حذف تيم محبوب، شادی برد در دقيقه ۹۰، مردمی که برای مدتی مشکلات اطرافشون رو فراموش می کنن. فروش روزنامه ها، تلوزويون های تا نيمه شب روشن، جر و بحث بر سر برنده فينال و انتقادات اطرافیان که می پرسند چه چيزی گير شما مياد. و جام جهانی يعنی يک جهان - يک جام...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 20 تیر1385 و ساعت 21:22 |
۱) رييس ستاد كل نيروهاي مسلح گفت: نخبگان وزراتخانه‌هاي علوم، تحقيقات و فناوري، بهداشت، درمان و آموزش پزشكي و آموزش و پرورش كه از سوي بنياد ملي نخبگان معرفي شوند، كارت پايان خدمت دريافت مي‌كنند. به گزارش روابط عمومي ستاد كل نيروهاي مسلح، سردار سرلشكر "سيد حسن فيروزآبادي"، ضمن تشريح مراحل اين اقدام، افزود: بنياد ملي نخبگان بايد برابر شاخص‌هاي ستاد كل نيروهاي مسلح براي معرفي نخبگان اقدام كند تا پس از آموزش نظامي خاص، خدمات پيش بيني شده در اختيارشان قرار گيرد. وي كه در مراسم اختتاميه برگزيدگان المپياد علمي در دانشگاه‌هاي نيروهاي مسلح سخن مي‌گفت، اضافه كرد: كارت پايان خدمت نخبگان معرفي شده، پس از طي دوره آموزشي در يگانهاي خاص و ارائه يك پروژه تحقيقاتي براي نيروهاي مسلح و يا موضوعات مورد نياز كشور كه به تاييد هيات داوران رسيده است، صادر مي‌شود. عضو شوراي عالي امنيت ملي ضمن اشاره به موافقت با درخواست نخبگان براي ادامه تحصيل در خارج از كشور، اظهارداشت:اين افراد بايد در خارج از كشور پروژه‌اي را كه مد نظر نيروهاي مسلح است، ارائه دهند و اگر اين پروژه براي نيروهاي مسلح مفيد واقع نشود، پس از ورود به كشور و ارائه يك پروژه تحقيقاتي ديگر كه مورد تائيد قرار گيرد، كارت پايان خدمت صادر مي‌شود. فيروز آبادي تاكيد كرد:ما تكليف خود را با نخبگان روشن كرديم و از همين امروز آماده اجراي آن هستيم. وي در مورد حمايت از نخبگان نيروهاي مسلح نيز گفت: طرحي تهيه شده كه تمام نخبگان دانشگاههاي نيروهاي مسلح، مورد حمايت واحد نخبگان نيروهاي ستاد كل نيروهاي مسلح قرار گيرند.

۲) سخنگوي دولت از تصويب اعطاي ‪ ۵۰‬درصد تخفيف در قيمت بليت هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران به دانشجويان ايراني مقيم خارج از كشور خبر داد. "غلامحسين الهام" در نشست هفتگي خود با خبرنگاران در تشريح مصوبات روز گذشته هيات دولت گفت: به دانشجويان ايراني مقيم خارج از كشور دو بار در سال براي سفر به ايران ، ‪ ۵۰‬درصد تخفيف در بهاي بليت هواپيمايي جمهوري اسلامي ايران داده مي شود. وي تاكيد كرد: دولت علاقه‌مند است، ايرانيان مقيم خارج از كشور بيشتر به ايران سفر كنند و ارتباط مستمر با هموطنان خود داشته باشند. سخنگوي دولت گفت: دانشجويان متاهل به همراه خانواده‌هاي خود مي‌توانند از اين تسهيلات استفاده كنند. الهام خاطرنشان كرد: استفاده از اين تسهيلات تنها نيازمند تاييد سفارت جمهوري اسلامي ايران در كشورها و يا تاييد وزارت علوم ، تحقيقات و فناوري است.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در شنبه 20 خرداد1385 و ساعت 9:9 |

اين يکي از نوشته های پائولو کوئیلو با عنوان "درخت مشکلات" هست که چند روز پيش خوندم. واقعا چي مي شه اگه بتونيم اين کار رو اگر هم درختي در بساط نداشتيم مثلا با يک جا لباسي انجام بديم؟

 

...نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد. آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند. موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند قبل از ورود، نجار چند دقیقه جلو درختی در باغچه ایستاد. بعد با دو دستش شاخه های درخت را گرفت. چهره اش بی درنگ تغییر کرد. خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند، برای فرزندانش قصه گفت، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند. از آنجا می توانستند درخت را ببینند. دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت: آه... این درخت مشکلات من است. موقع کار، مشکلات فراوانی پیش می آید اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم. روز بعد وقتی می خواهم سر کار بروم دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم. جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم، خیلی از مشکلات دیگر آنجا نیستند و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 3 اسفند1384 و ساعت 7:56 |

عذاب وجدان داشتم شب خوابم نمي برد. بايد حتما اينو مي نوشتم... بحران کاريکاتورهاي توهين آميز به حضرت محمد(ص) با وجود عذر خواهی های پياپی انتشاراتی های مربوطه هنوز داغه داغه. اين کاريکاتوريست دانمارکي و دوستان تابعه به احتمال زياد مدتي بوده که حموم نرفتن و چون تنشون مي خاريده سيخ کردن تو لونه زنبور ... نشریه های مشابه نروژ و سوئد هم که میگن آزادی بیان مهم تر است از چیزایی مثل مذهب... «فرانس سوآر» يکی از روزنامه های فرانسوی زبان برای اينکه دل مسلمونا رو بدست بياره تو صفحه ی اولش يه کاريکاتور چاپ کرده که توش خدای بودايي، يهودي، مسلمان و مسيحی روی ابری در پروازند و خدای مسيحيان می گه: "شکايت نکن محمد، کاريکاتور همه ما را قبلا کشيده اند". غافل از اينکه شعله آتش رو بيشتر هم کرده... من نمي خوام بحثو سياسيش کنم که دو روز ديگه در اينجا رو filter کنن (گل بگيرن) ولي اين حرفامو دلم نمي ياد ننويسم. فقط به اين دو روي سکه نگاه کنين بعد خودتون نظر بدين:

 

1) روي اول اعتراض و تقابل: اعتراض البته با درک اينکه اولا حق اعتراض مثل حق آزادی بيان محترم هست اما آزادی بيان نبايد بهانه ای برای بی احترامی به مذاهب باشه... ثانيا حدود سفارت يک کشور به معنی خاک اون کشور هست و حمله به اون به معنی اعلان جنگ به کشور مقابله. ثالثا مسائلي تحت عنوان «صدور فتوا» و تعيين جايزه برای سر يک نويسنده (س.ر) مهر تروريست بودن رو چنان بهموم چسبونده که به اين زودي ها پاک نميشه... اگه اين نکته ها رو رعايت کنيم اعتراض خوبه ولي آتيش زدن سفارت تو سوريه و تعيين جايزه برای سر کاريکاتوريست ها در هند و پاکستان همون چیزاییه که بعضی ها دنبالشن...

 

...February 18, 2006 - Indian state government official offers reward for beheading of cartoonist. The Minister for Minority Welfare and Haj in the Mulayam Singh Yadav government, Haji Yaqoob Qureishi, has announced a cash reward of Rs 51 crore (£ 6.5 million) for anyone who beheads the Danish cartoonist who caricatured Prophet Mohammad... Islamabad - Goldsmiths in Pakistan's Northwestern Frontier Province Saturday put up a reward of 1 million U.S. dollars for the killer of the cartoonist who drew the satirical sketches of the Prophet Mohammed...

 

2) روي دوم آرامش و گفتگوي تمدن ها به شيوه محمد خاتمي(ره): يك سازمان تبليغات اسلامي در جوامع غير اسلامي در جده اعلام كرده است به زودي كتابي را درباره زندگي حضرت محمد (ص) و اين كه او پيام آور صلح براي جهانيانيان بوده است به زبان دانماركي منتشر و آن را در دانمارك و ديگر كشورهاي اروپايي به طور رايگان توزيع مي كند... البته بيشترين تعداد آن در دانمارك توزيع خواهد شد تا نشان دهد كه پيامبر اسلام واقعاً در پي ترويج چه بوده است و ارزش هاي جاوداني را كه او براي بشريت به ارمغان آورده است به دانماركي ها معرفي كند.

 

هر چند اعتراض هم لازمه ولی من خودم روي دوم رو بيشتر مي پسندم چون اعتقاد دارم سخن کز دل برآيد لاجرم بر دل نشيند. در ضمن اين رو هم مطمئنم که "و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین"

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 2 اسفند1384 و ساعت 1:30 |