تبليغاتX
(راه پيشِِ ِِرو) Road Ahead

مختصر و مفید: شکر خدا کارها به خوبی انجام شد. سفر کوتاهی به ایران داشتم و کلی خاطرات زنده شد. از همه دوستان و نزدیکان برای این دو هفته ممنونم... القصه که هفته پیش رسیدیم ونکوور. این هم یک عکس دونفره در دانشگاه...

فعلا فرصت زیادی برای نوشتن ندارم. ان شا الله اخبار جدید در پست های بعدی...

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 15 شهریور1388 و ساعت 10:18 |

شکر خدا چند روزیست که به ایران برگشتم... بعد از این مدت نسبتا طولانی دوری از وطن، بازگشتن به فرهنگ و رفتار اجتماعی (خصوصا از نوع بی نظمی و برخوردهای بی نظیر مردم!) کمی مشکل شده. القصه که دلم برای خیلی افراد و خیلی چیزها تنگ شده بود و تا الان سعی کردم از تک تک این لحظه ها استفاده کنم. برای دیدار وطن لحظه شماری می کردم، اما این چهار-پنج روز باقی مانده هیچ تمایلی به شمارش ندارم...

چند روز دیگر ماه رمضان شروع می شود و ما تنها 4 روز از این ماه مبارک را در ایران خواهیم بود. از همه دوستان التماس دعا داریم....


امام على عليه السلام فرمود: چه بسا روزه‏دارى که از روزه‏اش جز گرسنگى و تشنگى بهره‏اى ندارد و چه بسا شب زنده‏دارى که از نمازش جز بيخوابى و سختى سودى نمى‏برد. (نهج البلاغه، حکمت 145)


و باز هوای ربنای شجریان و اذان موذن زاده اردبیلی دارم...

﴿رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّابُ﴾(سورهٔ آل عمران-آیهٔ ۸ )

باراِلها، دل‌های ما را به باطل میل مده پس از آنکه به حق هدایت فرمودی، و به ما از لطف خویش اجر کامل عطا فرما که همانا تویی بخشندهٔ بی‌منّت.

﴿إِنَّهُ كَانَ فَرِيقٌ مِنْ عِبَادِي يَقُولُونَ رَبَّنَا آمَنَّا فَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا وَأَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمِينَ﴾(سورهٔ المؤمنون-آیهٔ ۱۰۹ )

زیرا شمایید که چون طایفه‌ای از بندگان صالح من روی به من آورده و عرض می‌کردند باراِلها ما به تو ایمان آوردیم، تو از گناهان ما درگذر و در حق ما لطف و مهربانی فرما که تو بهترین مهربانان هستی.

﴿إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا آتِنَا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَةً وَهَيِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا﴾(سورهٔ الكهف-آیهٔ ۱۰ )

آنگاه‌ که آن جوانان کهف (از بیم دشمن) در غار کوه پنهان شدند، از درگاه خدا خواستند: باراِلها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتی عطا فرما و بر ما وسیلهٔ رشد و هدایتی کامل مهیا ساز.

﴿وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ﴾(سورهٔ البقرة-آیهٔ ۲۵۰ )

چون آنها در میدان مبارزه جالوت و لشکریان او آمدند، از خدا خواستند که بار پروردگارا به ما صبر و استواری بخش و ما را ثابت قدم دار و ما را بر شکست کافران یاری فرما.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 29 مرداد1388 و ساعت 0:28 |

1- این یکی دو هفته اول خیلی گرفتار بودم و فرصتی نشد کیبورد فرسایی کنم. دو روز تعطیلی های آخر هفته برای من یکی واقعا لازم است! آنقدر گرفتار کار و درس و تحقیقات شدم که ترجیح دادم اینبار طولانی تر بنویسم تا باز کی فرصت شود...

 

2- و من باز دانشجو شدم تا در یکی از دانشگاه های خوب کانادا درس بخوانم. آن هم بورسیه باشم و پول بگیرم و خرج کنم و تعهدی هم نداشته باشم و از طبیعت زیبای برتیش کلمبیا لذت ببرم... اما میدانم الان در کشورم، آدمایی هستند که حاضرند از خیلی‌ چیزهایشان بگذرند و خدا تومان پول بدهند تا جای من باشند؛ میدانم آدمایی هستند که آرزو دارند جای آدمایی که گفتم‌ باشند تا ببینند خدا تومان پول چقدر است و چه شکلی دارد و هزار رویا برای خرج کردنش! و البته این را هم خوب می دانم که در مملکتم آدمهایی هستند که برای یک لقمه نان از کله صبح تا شب، سگ-دو می زنند تا خانواده شان با شکم خالی گوشه خیابان نخوابند. و میدانم که اینها برای آن است تا من فراموش نکنم چه کسی هستم و وظیفه ام چیست... بگذریم...

 

 

3- زندگی خوابگاهی و خانه مجردی! برای من که همیشه در کنار خانواده و در ناز و نعمت بودم تجربه جالبیست. دوستی میگفت تعریف هوش یعنی توانایی سازگاری با شرایط جدید. پس من باهوشم! چند روز اول در خوابگاه دانشگاه بودیم و در حال حاضر در یک خانه دو طبقه ویلایی با 3 نفر از بچه های علوم کامپیوتر زندگی میکنم.

 

 

4- کانادا بعد از روسیه بزرگترین کشور دنیاست. با وسعتی حدود 6 برابر ایران و جمعیتی نصف ایران! به دلیل ورود مهاجران، كشوری با فرهنگ‌های متنوع است. 10 استان‌ این کشور عبارتند از آلبرتا، بریتیش کلمبیا، مانیتوبا، نیوبرانزویک، نیوفوندلند و لایرادور، نووا اسکوشیا، اونتاریو، جزیره ی پرنس ادوارد، کِبـِک، و ساسکات چوان. عبارت "بريتيش کلمبيای زيبا" (Beautiful British Columbia) که با حروف آبی برجسته روی پلاک ماشين ها حک شده شايد بهترين تعريف استان نم کشيده غرب کانادا باشد. سبز جنگل، آبی دريا، بلندای کوه و پهنای دشت، همه کنار هم. بريتش کلمبيا به طور نفس گيری زيباست، سبز و بارانی. دو سوم سال خيس است اما دلگير نيست... زبان رسمی این استان مانند جاهای دیگر کانادا، انگلیسی و فرانسوی است و البته در اینجا انگلیسی زبان غالب است. در سال 1791 دریانوردان اسپانیایی و در راس آنها «جورج ونكوور» انگلیسی اولین كاشفان غربی بودند كه به این منطقه دست یافتند.

5- اینجا ونکوور است؛ جایی که در رتبه بندی بهترین شهرها برای سکونت، همیشه در میان 3 شهر اول دنیاست. شرایط و ثبات اجتماعی و سیاسی، وضع اقتصادی، بهداشت، درمان، آموزش و پرورش، مسكن، حمل و نقل عمومی از عوامل این انتخاب است. اینجا میزان بزهكاری بسیار پایین و جزو مناطق امن دنیاست. مردم بعضی اوقات حتی در خانه ها را هم قفل نمی کنند و با خیال راحت مدتها به گردش می روند. مردم از رفاه و درآمد مناسبی برخوردارند و البته هزینه ها بالاست؛ زندگی معمولی در اینجا درآمد ماهی 2000 دلار به بالا می طلبد. بزرگترین شهر بریتیش كلمبیا در نواحی جنوب‌غربی كانادا منطقه‌ایست كوهستانی و دارای جنگل، دریاچه، دره‌های حفاظت شده و زمین‌های كشاورزی یه شدت حاصلخیز. پوشش گیاهی و درختانی که میبینی برخی تا 2 برابر اندازه آن چیزیست که در ایران دیده میشود. ونکوور در ساحل اقیانوس آرام واقع شده و به طور كلی هوای این منطقه معتدل است. این شرایط در شهرهای انگشت شماری از کانادا برقرار است و اصولا کانادا کشور سردسیریست.

 

 

6- ونكوور جزو چندنژادترین شهرهای جهان است. به دلیل تعداد زیاد مهاجران آسیایی در دو دهه گذشته به ویژه از كشور چین، زبان چینی سومین زبان رایج ونكوور است! ونکوور بیشتر به "ونکوور بزرگ" (Greater Vancouver) گفته میشود که خود شامل شهرهایی از جمله ونکوور، سوری، ریچموند و ... است. ونكوور بزرگ با نزدیک به 3 میلیون نفر جمعیت سومین شهر بزرگ کاناداست. شهرک های به هم چسبيده  "ونکوور بزرگ" هر یک مرکز تجمع يک مليت است. هندی ها در "سوری" (Surry) بیشترند، "ريچموند" (Richmond) در قرق چينی هاست، ايرانی ها "نورت ونکوور" (North Vancouver) را از آن خود می دانند. در "لانزدل" خيابان اصلی نورت ونکوور که قدم بزنی انگار نه انگار در کانادا هستی. با فارسی بهتر کارت راه می افتد! بقالی، قصابی، سلمانی، رستوران و ده ها مغازه ی ديگر ایرانی به راحتی پيدا می کنی. از ايران سوغاتی آوردن، زيره به کرمان بردن است. خشکبار، کنسرو، سبزيجات، همه گونه مواد غذايی، پنير ليقوان، زولبيا باميه، بربری، لواش و سنگک اینجا پیدا می شود! بعد از نورت ونکوور"بـِرنابی" (Burnaby) و "کوکوييتلام" (Coquitlam) ديگر محله های ايرانی نشين ونکوورند. منزل جدید ما در کوکوييتلام است.

 

 

7- تعداد ايرانی های اينجا روز به روز زياد می شود. سرمايه گذار، دانشجو، و مهاجر خود را می رسانند. بيشتری ها ماندنی می شوند و روز به روز بيشتر با زندگی کانادايی خو می گيرند. خانه می خرند، ماشين می خرند، برای بازنشستگی پس انداز می کنند، صبح تا شب دنبال نان می دوند و تا آخر عمر هم قسط می دهند! اغلب هنرزده، فرهنگ زده و سياست زده اند... ایرانی های زیادی در شيک ترين و گران قيمت ترين محله ونکوور (تپه "بريتيش پراپرتيز") زندگی می کنند. خانه های قصر مانند چند ده ميليون دلاری بر فراز تپه نمودار موفقيت و برتری مالی ايرانيان ونکوورنشين است که اين برتری مالی هر از گاهی هم با کمک های مالی نجومی جهت تاسیس بیمارستان و ... به رخ کانادايی ها کشيده می شود! البته ونکوور شهر دارا و ندار است. خیابانهای مرکز شهر (Downtown) جزو گرانقیمت ترین بخش دنیاست. در مرکز شهر همه قشر می بینی، کارمند و کارگر و سوپر ميليونر و شبها هم گدا و بی خانمان کارتن خواب (Homeless) در خیابان پرسه میزنند.

 

 

8- یکی از مشکلاتی که همه تازه واردین با آن مواجه هستند مسئله زبان است. هر چه قدر هم زبان بلد باشی باز هم لهجه غلیظ و اصطلاحات عامیانه اذیت میکند. ایرانی ها اصولا خوب صحبت می کنند و چینی ها از همه بدتر... راستی ونکوور یک بدی هم دارد. حدود نیمی از شهر چینی هستند و البته چشم تنگ های دیگر هم کم نیستند.

 

9- در ونکوور بازارهای مختلفی برای خرید است که در هر یک محصولات خاصی قیمت مناسب دارند. باید بدانی هرچیز را از کجا تهیه کنی وگرنه در یک خرید هفتگی ممکن است چند ده دلار بیشتر خرج کنی! در کل به لحاظ اقتصادی خرید از فروشگاه های زنجیره ای و بزرگ به صرفه تر است. از جمله مسائل قابل توجه در اینجا، اعتماد بالا به مردم است. مشتریان فروشگاه ها برای آنکه خیلی پشت صف های پرداخت معطل نشوند، مکانیزم self check-in یا "ثبت خرید شخصی" دارند که میروند و اجناس را مقابل دستگاه اسکنر می گیرند و دستگاه خودش محاسبه می کند و مردم هم (اکثرا) سو استفاده نمی کنند و همه خریدشان را جلوی دستگاه بارکدخوان می گیرند. نکته جالب دیگر آنکه خیلی از کالا ها را می توان خرید و بعدا اگر مشکلی داشت و یا از خرید آن منصرف شدید بازگردانید. البته جای سوءاستفاده هم هست مثلا می توان دوربینی خرید و بعد از چند روز که خوب عکس گرفتی پس بدهی و آنها هم چیزی نمی گویند. در اینجا اصل بر اعتماد متقابل و احترام است که البته ما رعایت می کنیم J

 

10- اینجا مردم شهر دائم می آیند و می روند. آنها هم که ساکن شدند هر چندوقت یکبار وسائل را نو می کنند و اینطور است که خرید و فروش اجناس دسته دوم به شدت رواج دارد و آگهی های تبلیغاتی فراوانی هم دارند. بنابر این میتوانی لوازم منزل و ... را به قیمت های بسیار کم و حتی کمتر از ایران پیدا کنی! ما برای خانه جدیدمان کلی لوازم خریدیم. رجوع شود به: http://vancouver.en.craigslist.ca

 

11- اینجا اعتقادات مذهبی آزاد آزاد است و کسی هم تبلیغ نمی کند. مراسم عزاداری محرم را در ونکوور به سادگی برگزار می کنند. روضه و سینه زنی. گروه های مختلفی هستند از جمله گروه های کوچک دانشجویی دانشگاه برتیش کلمبیا. الان که زمستان است روزها کوتاهند. آفتاب ساعت 8 صبح در می آید و حدود 4:30 غروب می کند. ظهر ها مثل ایران خورشید وسط آسمان نیست و در کناره نزدیک افق است! راستی، جهت قبله در اینجا به سمت شمال و حدود ۱۶درجه متمایل به شرق است. تقریبا مخالف جهت ایران! یعنی صد و چند درجه از "راه راست" منحرف شدم؟ J

12- همکارانم از اطاق فرمان اعلام می کنند وقت برنامه تمام است. تا قسمت بعدی خدانگهدار...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 29 دی1387 و ساعت 2:33 |

گفتیم سفرنامه ای بنگاریم به سبک کهن تا چه شود و خوش افتد. باشد که شرح وقایع و لطایف بر همگان مشهود و دعای خیری بدرقه کاتب گردد... و اما بعد، در ذی الحجه الحرام که خلق الله قصد دیار وحی کنند، بلاد مسلمین را ترک کرده و راهی دیار کفر شدم. و این است شرح جلای وطن که برخی لطایف قلیله آن مقتبس از شیخی دیگر است.

و فی المساء يوم ثلاثه عشرون شهر ذی الحجه من سنه واحد ألف وأربع مائة وتسعة والعشرين (۱) از مطار «طوس» به مطار «منامه» شدیم. مرکز بلاد بحرین که زمانی از بلاد پارس بود و اینک متصرفه اعراب. چند ساعتی به نظارت مطار و ما فیه و خفتن گذراندیم و از آنجا با طياره ديگر به مدينه «لاندن» در بلاد آنگلو-ساکسون از قبائل قدیمه اروبا شديم. از بدو ورود تا لحظه خروج از مطار هوای ابری بر آن بلاد حاکم بود و گویند که اکثر اوقات مردمش چنین بسر کنند و آفتاب خوش نبینند. و اما در مطار لاندن لَختی توقف نمودیم و بعد با طياره ثالث به مدینه «ونکوور» از بلاد کانادا طی طریق کردیم. و نیک این را بدان که وقت صلاه اگر چه تنگ باشد، هرگز از تو ساقط نگردد و من نیز به دلیل آنکه طیاره از ابتدای وقت صلاه ظهر تا به انتها در طیر بود، فی السماء اقامه صلاه کردم قربتا الی الله.

و اندیشمندان جغرافیا نقل کنند که بلاد کانادا بعد از بلاد الممالک پتل پورت(۲)، اعظم ممالک عالم است و فی الحال دارای جمعیتی قلیل و به تعبیر شیخ الانصاری، بزرگ کشوریست ربع مسکون. کاندا مدائن بسیار دارد و از آن جمله ونکوور که مدينه ايست بس آباد با هواي فرح بخش و مزارع سرسبز و مطامع و مآکل نيکو. بندرگاهی مهم است و بزرگ‌ترین کلان‌شهر غرب کانادا و سومین در کل کشور. آب و هوای معتدل دارد و از سه سو مشرف به آب است: از شمال به خلیج برارد و خلیج انگلیسی(۳)، از يسار به محيط الآرام(۴) که نقل است اکبر آب های جهان است، و از جنوب به دلتای رودخانه فریزر(۵). اگرچه مسلمين هر کجا روند مساجد نيکو بنا کنند، ليکن در این بلاد خلفای نصرانی اکثر کنيسه ساختند و اندک شماری مسجد به چشم می خورد. خلق الله در اين بلاد از ممالک دیگر عالم به رنگ و شکل و طایفه متمایز از هر دست فراوانند و اطعمه غرايب خورند به لحمة الخنزير(6) و شراب الاحمر (۷) که در مزاج ما خوش نايد و از آن اجتناب کنیم. و اما بيت الخلاء (۸) ايشان نيز چون ساير بلاد کفر به گونه اي ديگر باشد که قضاي حاجت در آن سخت نمايد و ايشان نيک طهارت ننمايند و به ورق الحمام(۹)ي اکتفا کنند که نجاست بر آن بماند. لکن در اندیشه خود مستغرق شدم که فی الجمله در بلاد کفر این طراحی چه وجه تسمیه دارد و در نهایت بدان رسیدم که لغت "تویل" را در فرهنگ لغات اجانب به "رنج و زحمت کشیدن" تعبیر کنند و در مقایسه با ما مسلمین که نام بيت الخلاء را به وزن اسم مکان "استراحة" بکار میبریم و الحق که راحت می شویم! و این چه نیکو قیاسی است که کفار اگر که می دانستند چه ثمراتی دارد به طرح خویش همت تمام نکردندی....

و صباح دیگر که ثلج (۱۰) سما و الارض را ابیض(۱۱) نموده، شوخ سفر برکندم تا با دوستان به دارالمکتبه شویم. و این سرای مکتب را از آن جهت «سایمون فریزر» گویند که نام اول فردی است که به طور رسمی مغرب زمین این بزرگ کشور ربع مسکون را کشف کرد که امروز ساکنانش آن را «برتیش کلمبیا» خطاب کنند. اما از آنجا که عید فرقه نصرانی(۱۲)  و سال نوی ایشان در شرف بود و ما در آخرین ساعات به تفرج پرداختیم، سرای را خالی یافتیم و تنها به سیر اماکن و بالاخص اطاق ملای چینی خود که از اساتید عظام است و علامه دهر اقدام نمودیم...

(1) 23 Zihajje 1429, 22 Dec 2008, 2 Dey 1387
(2) Russia
(3) Burrard inlet, English bay
(4) Pacific ocean
(5) Fraser river
(6) Ham, Pork, Pig’s meat
(7) Wine, Beer, etc.
(8) Toilet
(9) Toilet paper
(10) snow
(11) white
(12) Christmas

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 5 دی1387 و ساعت 13:19 |
صبح زود، وداع با حضرت رضا (ع) ...
من آمـدم و قــبر تـو را دیدم و رفتـــم              از روی ادب خاک تو بوسیدم و رفتم
تـا در دم مرگــم تــو بدیـدار من آیـــی             من آمـدم و قــبر تـو را دیـدم و رفتم
ای عقده گشا تا ز دلم عقده گشایی            من حلقه بـه دربار تو کوبیدم و رفتم
من غـرق گـناه آمده بـودم به حضورت            مشـمول عطایای تـو گردیـدم و رفتم
تــا روز جــزا در صـف زوار تــو بـاشــم             رخسـار به درگاه تو سـائیدم و رفت

چند ساعتی بیشتر به پروازت نمانده. به چه چیز می توانی فکر کنی؟ ذهنی مشوّش، کمی نگران، بازرسی مجدد وسایل و توشه راه، تماس تلفنی و sms به دوستان و آشنایانی که فرصت خداحافظی با آنها دست نداد، آخرین پیگیری کارهای نا تمام، وکالت نامه دقیقه 90، و ... بغضی که در گلو گیر کرده و فرصت ترکیدن هم ندارد...
ناخودآگاه به یاد حرف علی افتادم که چند ماه پیش می گفت: "ببین امین؛ روزی که موقع رفتنت شد، لحظه ای که پای دومت رو روی پلکان هواپیما گذاشتی، اون لحظه آخرین لحظه اتصالت با خاک ایرانه. یه مشت خاک کشور رو وردار با خودت ببر گوشه اتاقت بذار غم غربت نگیردت..."
میگویند خداحافظی برای هیچکس ساده نیست اما پای رفتن که شد نمیفهمی از چه کسانی خداحافظی کردی و چه ها گفتی و ... گاه رفتنست و من البته مشتاق بازگشت، که این امید همیشه جلای وطن را ساده میکند...
فکر می کنم چقدر خوب شد که مادر نبود تا بدرقه ام کند که این برای هر دومان سخت بود...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 2 دی1387 و ساعت 17:38 |

دو هفته ای دور از خانه بودیم و در طی طریقی حدود 6000 کیلومتر ایران زمین را پیمودیم:

مشهد - ترافیک - ترمینال - تهران - دود - انقلاب - ترافیک - پارک شهر - ترمینال - شیراز - دروازه قرآن - هوای خوب نسبتا گرم - حسین میرجلیلی - اقامت و پذیرایی در منزل دوستی مهربان - شاهچراغ - فالوده بستنی - دانشگاه شیراز - تافل - گردش در شهر - مسقطی - ارگ کریمخانی - بستنی - حافظیه - ترمینال - بندر ماهشهر - استقبال یکی از بستگان - هوای گرم و شرجی - اقامت و پذیرایی در منزل اقوام - گردش در شهر - شرکت های صنعتی پتروشیمی - رستوران شرکت نفت - ترمینال - اهواز - هوای گرم - عرب زبان - هویج بستنی - کارون - خشکسالی - بازار - مرقد علی بن مهزیار - راه آهن - قطار کند - تهران - مترو - سفارت کانادا - گرمای آفتاب - انتظار - برگه تکمیل مدارک برای ویزا - خاطری آسوده تر - خوابگاه مجیدیه علم و صنعت - صبح زود - نظام وظیفه - وزارت علوم - اداره گذارنامه - دارالترجمه - بی آر تی - دانشگاه شریف - ترمینال غرب - حرکت بدون تاخیر - ارومیه - بارون - هوای اوریجینال - پارک ساحلی - راهنمای گردشگری - آذری زبان - هتل - کباب - شیرنی - گردش در شهر - بارون - کلیسای ننه مریم - دریاچه ارومیه - خشکسالی - نمک - باتلاق - کالباس - آدمای مهربون روستا - بارون - شهادت - تعطیلی - دانشگاه صنعتی ارومیه - آزمون جی آر ای - سرما - گردش در شهر - پیتزا تنوری - شهر ارزون - بارون - نقل بیدمشک - نوقا - ترمینال - حرکت بدون تاخیر - چایی - تبریز - آذری - هوای خنک - صندوق امانات راه آهن - پیاده روی طولانی - مسجد جامع و حوزه علمیه تبریز - خانه مشروطه - بازار قدیم - ارگ - بستنی در هوای سرد - بارون - سرای امیر - بی آر تی - خستگی - پشمک - حلوا گردویی - کالباس - راه آهن - مسیر طولانی - کرج بجای تهران - مترو - تهران - دانشگاه شریف - دارالترجمه - اداره گذرنامه - مهر خروج - دقیقه 90 - وزارت علوم - دانشگاه شریف - نهار - مترو - ترمینال - سیل در جاده - مشهد - بارون - سرما - امام رضا - خانه

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 20:57 |

یک هفته پیش:

سفر خانوادگی – شمال – آبشار کبودوال – خزرآباد – دریا - شنا – تله کابین نمک آبرود – جاده ساحلی – رشت

 

یکشنبه 6 مرداد:

پژوهشرا – اعلام نتایج کنکور سراسری – رتبه های خوب برای بچه های خوب – سینا مولوی پور 255 – آرمین ایلدرمی 2100 – پرهام میرزائیان 1500 – جواد حبیبی 2100 – دانیال خشابی 72 – شیرینی – مشاوره انتخاب رشته – حرکت به سمت تهران برای پیگیری ویزا

 

دوشنبه 7 مرداد:

تهران سفارت کانادا - ساعت 12:30- آفتاب داغ- اجتماع مردم جلوی سفارت – مامور بد اخلاق دم در – ساعت 2 - خواندن اسم ها با بلندگو - پچ پچ جمعیت – دانشجو های نگران – تذکرهای مکرر مامور بد اخلاق برای نظم جمعیت و تهدید - زیر آفتاب داغ - نفسها حبس - رفتارها زیر نظر - عده ای بهت زده و گریان و عده ای هم خوشحال از نتیجه – انتظار طولانی و چشمان مضطرب – پشت دربهای آهنین و بسته - مادر و پدرانی که از دیدن فرزندشان محروم می شوند - برگه کلیشه ای تایپ شده رد ویزا - رفتار تحقیر آمیز و غیر منطقی - روز قبل اکثر درخواست های دانشجویی رد شده بود - اضطراب دانشجو ها - نام من اول از همه خوانده شد - برگه معاینات پزشکی -  خیالم راحت شد – شکر خدا – انجام آزمایشات – منتظر ویزا - به سمت کرج

 

سه شنبه 8 مرداد:

پارک جنگلی چیتگر – شب حرکت به سمت قم – زیارت کریمه اهل بیت (س) – عید مبعث مبارک...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 10 مرداد1387 و ساعت 21:39 |

حدود یک ماه است همه چیز تعطیل است. درس و مشق، کتاب و قلم، کار و بار، و هیچکدام بکار نمی آید که در انتظار آینده نامعلوم نشسته ام. نمی دانم چرا اینقدر در نوشتن بی حوصله شدم. شاید عمده اش مربوط به آنچه باشد که انتظارش را ندارم و یا ...

بگذریم؛ کارهایمان در دقیقه 90 انجام شد و 11 فرودین عازم قطر شدیم. و تو چه می دانی که قطر چیست و آن به لحاظ سرانه تولید ناخالص داخلی ثروتمند ترین کشور جهان اسلام است و طبق آمارهای موجود، سرانه تولید ناخالص داخلی معادل سه چهارم کشورهای اروپایی! اقتصادی وابسته به نفت دارد (حدود ۸۵ درصد صادرات) و از بزرگترین دارندگان گاز طبیعی در جهان است (۵ درصد کل ذخایر زمین)! حجم کلانی از محصولات کشاورزی و مواد غذایی را وارد می کنند و در سالهای گذشته انبوهی سرمایه گذاری خارجی (عمدتا از سوی امریکا) جذب کرده اند و دیگر هیچ. دوحه پایتخت کشور قطر با جمعیتی حدود 400 هزار نفر و برای من یعنی شهر قیمت های بالا، کرایه های سنگین، هوای گرم و شرجی، برج های شیک نوساز، بازارهای مصنوعی، و دیدن امکانات عالی ICT جامعه ای که تا قبل از کشف چاه های طلای سیاه سوسمار به سیخ می کشیدند و حالا...

پرواز از مشهد به منامه، حدود 10 ساعت توقف ترانزیت در فرودگاه بحرین و صبح روز بعد پرواز به دوحه. شاید اولین چیزی که نظر مسافر تازه از راه رسیده دوحه را به خودش جلب می کند، خیل عظیم کارگران خدماتی و مشاغل اجتماعی غیر بومی است. مردم زیادی از فیلیپین، اندونزی، مالزی، هند، پاکستان، و ... به امید درآمدهای رویایی خانه و خانواده را ترک کرده اند و آمده اند اینجا برای اعراب کار کنند و البته در نگاه خسته شان نارضایتی از اعراب را می­توان دید. یک تاجر هندی جوان می گفت هر خارجی که بخواهد برای کار وارد قطر شود باید توسط یک عرب مقیم معرفی شود و در ازای درآمدش درصدی به وی بدهد و بدتر آنکه بدون اجازه فرد معرف نمی تواند از کشور خارج شود. این هم شاید نوعی دیگر از برده داری نوین است.

و اما سفر! فرقی نمی کند به کدام کشور بروی. آشنا که نباشی روز اول بی حساب خرج می شود. کرایه تاکسی از فرودگاه 40 هزار تومان و هتل یک ستاره شبی 70 هزار تومان! قیمت همه چیز بالاست و اصلا به فکرت هم خطور نمی کند سوغاتی بخری. بی خیال می شوی و سعی می کنی از همینی که هست لذت ببری. گز کردن خیابانها، عکس گرفتن از ماشین های آخرین مدل و قدم زدن در کنار ساحل ...

اعراب کنفرانس IEEE برگزار کرده بودند و شاید بهتر است بگوییم برایشان برگزار کردند (آمریکاییها به شدت قطر سازی کرده و می کنند). نمایندگان IBM، Microsoft و ... آمده بودند و سخنرانی کلیدی داشتند. سطح علمی کنفرانس نسبتا بالا بود و پذیرایی و نهار عالی! با لیموزین دانشگاه قطر هم سواری کردیم البته مجانی! به هر شکل من دو روزه برگشتم ایران و تا آخر کنفرانس نماندم.

 

      

در برگشت باز در فرودگاه بحرین توفق داشتم و اینبار کمتر از قبل. انصافا فرودگاهی مدرن، تمیز و زیبا ساخته اند. عده ای می گفتند از فرودگاه دبی هم بهتر است. ایرانی های زیادی از کشورهای مختلف برای ترانزیت شدن آمده بودند و نه از ظاهر که از رفتارشان هم می توان فهمید ایرانیند!! بعد از فرود در فرودگاه امام خمینی تازه می فهمی از همه شهرهای اطراف (تهران، قم، و قزوین) کیلومترها دور هستی و باید پول گزافی به تاکسی ها که تنها وسایل نقلیه هستند بدهی. امیدوارم آقایان در سالهای آینده یک فکری به حال رفت و آمد ارزانتر و راحتتر به این مکان تازه ساز و دور افتاده بکنند.

نصف شبی از فرودگاه به میدان آزادی تهران و از آنجا یکسره به قزوین برای مسابقات آزاد روبوکاپ ایران IranOpen2008 و ماجراهای تلخ و شیرین که با شاگردانمان و حسین انصاری و همکاران پژوهشسرا داشتیم. گفتم حسین، آه ای حسین. فکر نمی کنم با هیچکس به اندازه تو تا گریه، خندیده باشم و با گریه (دیگران) خندیده باشم. دو روزی قزوین بودیم و تفریحات و مسابقات. امسال ظاهرا سال موفقیت های پژوهشسراست. در این سال آخر که ما داریم می رویم و مدیریت هم عوض می شود و آینده نامعلوم. ان شا الله در پستی ویژه خواهم نوشت...

دوشنبه شب، 19 فروردین با همسر محترمه عازم بلاد شام، سرزمین خاطره ها می شویم. خلبان ایران ایر در راه از مصائب حضرت زینب و کاروان اسیران کربلا می گوید و فقط روضه کم دارد!! در فرودگاه دمشق استقبال گرم هیئت روابط عمومی کنفرانس، مسیر V.I.P و ... فردا صبح بوق بوق ماشین ها. در سوریه احساس دوری از وطن نمی کنیم و برای من فرصتی دوباره برای تجدید دیدار این دیار مقدس. هر چه در دوحه سختی بود در اینجا راحتی و رفاه! اینجا هم اعراب IEEE راه انداخته بودند با کمک فرانسویها و اروپایی های دیگر. برنامه ریزی روابط عمومی، پذیرایی و رفتارها عالی بود و هوا هم بهاری. نماز صبح را در حرم حضرت رقیه(س) می خواندیم و دوباری هم کفیله اهل بیت حضرت زینب (س) را زیارت کردیم. دو سال پیش باب الصغیر نرفته بودم؛ امسال اهل قبورش را زیارت کردیم. حضرت هابیل (ع) هم توفیق نشد. و باز مسجد اموی رفتیم و تجدید خاطرات از موسی (ع) تا حسین شهید (ع)... کلیه اسکناسهاي ايران در سوریه قابل قبول است و بدون هيچ مشکلي مي توان پول ايران را در همه فروشگاهها وتاکسيها خرج کرد. ظاهرا هنوز آب لوله کشي قابل شرب ندارند و در بام و حياط اکثر خانه ها و هتلها منبع هاي بزرگ آب اشاميدني نگهداري مي شود و البته هتل های خودشان بطری آب می دهند. ایران در سوریه غیر از ساخت اماکن مذهبی فعالیت های عمرانی و اقتصادی زیادی دارد و واقعا اگر ايرانيها نبودند معلوم نبود وضع سوریه چگونه بود. البته کشورشان بسیار توریست دارد و البته توریست یعنی درآمد و جای تاسف برای ما... 4 روز در سوریه بودیم و روز آخر برنامه جمعی کنفرانس به قلعه الحصن (Crac des Chevaliers) در اطراف شهر حمص، قلعه معروف قرون وسطی و جنگ های صلیبی. وه که چه طولانی شد این نوشتار، والسلام...

 

      

...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 28 فروردین1387 و ساعت 1:41 |

A conference is a gathering of important people who singly can do nothing, but together can decide that nothing can be done. ~Fred Allen


سکانس اول - شام آخر: آخرین شب کنفرانس به دعوت رئیس Arab School for Science and Technology مراسم reception dinner در مکان Palais des Nobles برگزار شد و اولین تجربه من در یک شام عجیب و غریب. گارسون ها مدام سینی نوشیدنی و خوردنی میاوردن. در بین این خوردنی ها (که بعدا فهمیدیم شام reception بوده!) یه چیزایی داشتن شبیه شیرینی بود ولی روش جای خامه پنیر داشت! یا مثلا یکی دیگش این بود که زیتون رو با خلال چوبی فروکرده بودن تو یه تیکه مکعبی کالباس و ... البته چیزای عادی مثل پیراشکی گوشت و خاویار هم داشتن که از اونا چند تا خوردم... در آخر هم که مراسم تموم شد تو تالار مراسم شام یه عروسی برگزار شد. عروس و داماد با یه ماشین سفید 6 در وارد شدن. بعد هم مراسم رقص سنتی (سوریه + ترک) که واقعا قشنگ بود و همه آدمای کنفرانس شروع کردن به فیلم برداری...

   

سکانس دوم - بصری، خاطره روم: صبح زود از Cham Palace با اتوبوس های ChamTour کنفرانس راه افتادیم به سمت شهر بصری (Bosra) که پایتخت عرب در دوران roman یا بقول خودشون دوران Nabatians بوده. توی راه راهنمای تور اینقدر از سوریه و جاهای باستانیش صحبت می کرد که یه لحظه می خواستم تو جمعیت بگم با همه این تفاسیر یک چهارم ایران هم دیدینی نداره ولی ... وسط راه یه جایی نگه داشت که خاک کوهش سیاه رنگ بود! فکر کنم این قسمت سفر برای دوستان سیاهپوست که هر کدوم از یه جای دنیا بودن خیلی جالب بود J از اونجا رفتیم دیدن خرابه های شهر بصری. اول بقایای شهر قدیمی مثل حمام، مسجد عمر و مسجد فاطمه، دیر بحیرا (داستان همون آدمی که خواب حضرت محمد(ص) رو قبل پیامبری دیده) و ... بعد از اون هم یه بازدید از آمفی تئاتر بصری داشتیم که از همه چیزایی که تو این مدت دیده بودم جالب تر بود. وقتی از توی سالن نسبتا تاریک یهو وارد محل نشستن مردم شدم و صدای جمعیتی که اونجا بودن رو شنیدم ناخودآگاه یاد Coliseum دوران امپراطوری روم و فیلم گلادیاتور افتادم. ظاهرا یانی هم چند وقت قبل اونجا کنسرت اجرا کرده بوده. نمی تونم خوب تعریفش کنم باید خودتون یه روز ببینید...

     

سکانس سوم - پایان یک آغاز، آغاز يک پايان: با یک مینی بوس از هتل محل اقامت بعضی از بچه ها منجمله دکتر شریفی (دانشیار علم و صنعت) راه افتادیم به سمت فرودگاه. همه رفتن بارشون رو دادن کارت پرواز گرفتن غیر من بیچاره که چون نمی دونستم پرواز برگشت رو باید تو دفتر ایران-ایر دمشق ok کنم موندم تا اگه جای خالی موند سوار شم! ظاهرا فقط ایران-ایر هست که اینجوری از آب هم کره می گیره یعنی دوبار پول واسه یه جا! بگذریم، نصف شب رسیدم تهران رفتم خوابگاه مهدی. صبح ناجا مرکزی، معرفی، و نامه ترخیص وثيقه دانشگاه فردوسی. شب هم برگشتم مشهد...

سکانس چهارم – نتایج آزمايش: و اما آخرین نظراتی که در مورد اعراب البته با پرسیدن نظر چندين بومی و غیر بومی بدست آوردم: (۱) افردای خوش خوراک و خوش گذران (۲) خانم ها خیلی به آرایش اهمیت میدن (بیش از حد)؛ آقايون خيلي به آرايش اهميت نميدن (۳) این رو در مورد سوریه مطمئن شدم که مردمش خیلی ناسیونالیستن و از صمیم قلب کشور و رهبرشون رو دوست دارن (از خیلیاشون یواشکی نطرشون رو پرسیدم) (۴) باز هم در مورد سوریه هر جا که نگاه کنی حتی در کوره دهاتها دو چیز می بینی؛ اول دیش ماهواره و دوم عکس حافظ اسد و/يا بشار اسد!

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 10 اردیبهشت1385 و ساعت 22:53 |

سوریه واقعا کشور قشنگیه... دیروز تنهایی رفتم گردش و خیلی هم خوش گذشت. الان تو سالن بزرگ هتل محل برگزاری کنفرانسم، بعد از یه نهار عالی و خیال راحت از ارائه خیلی خوبی که داشتم! تو این مدت با افراد زیادی از کشور های مختلف، با عقاید و نژاد مختلف دوست شدم. یکم از سفرم بگم... صبح زود از هتل رفتم ترمینال دمشق و سوار اتوبوس شهر حمص شدم. تو اتوبوس با یه دانشجوی مهندسی کشاورزی آشنا شدم به اسم "صامر" که سنی بود و وقتی بهش گفتم شیعه هستم دست برادری بهم داد. مادرش اوکراینی و پدرش سوریه ای بود. تو اوکراین زندگی می کرد و تو سوریه درس می خوند. روسی که بلد نبودم ولی خوشبختانه انگلیسی رو خوب صحبت می کرد. خیلی کمکم کرد و راه رو بهم نشون داد تا از اونجا با ماشین های آمبولانسی یا بقول خودشون "وان" برم قلعه حصن (به عربی) و یا crac des chevaliers (فرانسویش) که معروفترین قلعه قرون وسطی هست. تو راه با یه زوج جوان نیوزلندی آشنا شدم که چون عربی بلد نبودن بهشون کمک می کردم. تجربه جالبی بود، عربی زیاد بلد نبودم و باید ترجمه می کردم. بگذریم قلعه فوق العاده بود.

   

بعدش رفتم شهر لاذقیه يا Lattakia که یه شهر ساحلیه کنار دریای مدیترانه. جای همه خالی هواش واقعا توپ بود و رفتم لنج سواری! از اونجا هم رفتم قلعه صلاح الدین که در جنگهای صلیبی حسابی حال این مثلا مسیحیا رو گرفته بود. خیلی قلعه بزرگی بود چون ساعت ۵ عصر بود درش رو بسته بودن. تا ساعت ۷ لاذقیه بودم و بعد هم اتوبوس سوار شدم برگشتم دمشق.

 

 

ساعت ۱ شب رسیدم، یه دوش، نماز، تمرین ارائه فرداش (امروز) و بعد هم خواب... در ضمن یادم رفت بگم در تمام سفر فقط ساندویچ ماست چکیده که با خودم از هتل برده بودم داشتم و یه بطری آب ولی واقعا خوش گذشت جاتون خالی.... امروز صبح هم که ارائه داشتم. وقتی اولش با لحجه غلیظ عربی گفتم :بسم الله الرحمن الرحیم" سرم رو که بالا کردم دیدم همه چشما خیره شده بهم. بعد شروع کردم انگلیسی با لحجه امریکن صحبت کردن و یه آقایی که فکر کرد من دیگه کی هستم شروع کرد تا آخر ارائه ازم عکس گرفتن. بعدا فهمیدم می خواست واسه یه دانشگاهی تو عربستان (نخندین از اون دانشگاه با کلاسا) برام بورس بگیره :)) - اینجا کنارم یه پرینتر رنگیه، مال مفت و دل بیرحم ...

و اما تجربیات سفر که اگر اولین سفرتون به یه کشور خارجیه لازمه بگم:
۱- به هیچکس ۱۰۰٪ اعتماد نکنین ولی به حرف همه خوب خوب گوش کنین.
۲- حتما اگر زبون اون کشور رو بلد نیستین به انگلیسی مسلط باشین.
۳- کرایه ها رو قبل سوار شدن از یکی بپرسین. همه دنبال چاپیدن جیب شمان مگر خلافش ثابت بشه.
۴- نقشه، پول و غذا فراموش نشه. از سئوال کردن و راهنمایی گرفتن هم خجالت نکشین!
۵- به خارجی های دیگه که مشکل زبان دارند کمک کنین (جای دوری نمیره)
۶- و اگر یه وقت به فلاکت بی پولی و این مسائل دچار شدین یادتون نره که خدا با شماست!

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 16:11 |
دیشب ساعت ۷:۳۰ رسیدم دمشق ولی تا الان فرصت نشد چیزی بنویسم. قبل پرواز تو تهران چند ساعت وقت اضافی داشتم واسه همین بعد از حدود ۴ سال رفتم سینما فیلم "یک تکه نان" رو دیدم. آخرین باری که سینما رفتم فیلم "ارتفاع پست" و قبل اون هم حدود ۸ سال پیش "سلام سینما" بود. نتیجه اخلاقی اینکه احتمالا باید از فیلم های تبریزی، حاتمی کیا و مخملباف خوشم بیاد! ولی واقعا فیلم جالبی بود وقت کردین برین ببینین ...

بگذریم، همزمان با ورود به دمشق با دو استقبال مواجه شدیم. اول یه آدم خوش تیپ و خیلی با کلاس و البته مسلط به انگلیسی که از طرف کنفرانس اومده بود ما رو به عنوان VIP از یه جای دیگه برد واسه همین از بقیه ایرانیا زودتر کارمون راه افتاد. (یادم رفت بگم که با سامان و یکی از دوستاش همسفر هستیم، البته بعد رسیدن اونا رفتن دنبال کار خودشون و من تنها موندم!) استقبال دوم هم بارون شدید مدیترانه ای بود که از بدو ورودمون اومد و تا صبح هم ادامه داشت. اولین مسئله ای که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که تقریبا هرجا رو که نگاه کنی یه عکس یا نوشته مربوط به حافظ اسد یا بشار اسد می بینی... نوع زندگی مردم و رفتارشون تا حدودی شبیه خودمونه بجز در مسائلی مثل حجاب که چون اجباری نیست افراد یا حجاب ندارن و یا خوبشو دارن. البته تک و توک ایرانی هایی دیده میشن که نصفه نیمه حجاب داشته باشن... بگذریم امروز صبح از هتل خودمون رفتیم هتل شام (خیلی هتل با کلاسیه من که روم نشد حتی برم تو لابیش!) تا از اونجا با سرویس بریم محل برگزاری کنفرانس یعنی Omayyad Palace... اونجا تقریبا ۱۰ نفر ایرانی پیدا کردم. یکی از جالبیای کنفرانس هم اینه که از همه نژادها و ملیت ها هستند و عملا یه کلکسون از کل دنیا و فرهنگ های خاصشون میشه دید. از پذیرایی بین نشست ها که بگذریم نهار یه چیز دیگه بود. اگه شک داشتم حالا دیگه مطمئن شدم اعراب پرخور ترین موجودات دنیا هستند و خیلی به شکمشون اهمیت میدن. بعضی غذا ها رو که تو عمرم ندیده بودم یه لقمه تجربه کردم. واقعا عالی بود ولی اونقدر خوردم که سیر شدم و دیگه نتونستم دسری رو که جا کردم و بعضا هم نمی دونستم دقیقا چیه (البته این رو می دونستم الکل و یا گوشت خوک نیست!) تموم کنم. عصری هم راه افتادم اول رفتم شام قدیم یا همون دمشق قدیم (قلعه و بازار و ...) بعد مسجد اموی که انصافا قشنگ ساخته بودن، بعد حرم حضرت رقیه(س) و دست آخر هم برای نماز مغرب رفتم زینبیه که خارج شهره... اونجا نزدیک حرم حضرت زینب (س) مقبره مرحوم دکتر شریعتیه که قریبانه اونجا دفن شده. متاسفانه بعد نماز درشو بسته بودن و نتونستم برم تو.... شب هم باز برگشتم هتل. ان شاالله بقیش واسه فردا...

     

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 5 اردیبهشت1385 و ساعت 22:28 |

بالاخره بعد از دنگ و فنگ تهیه گذرنامه، ویزا، و بليط، یکشنبه با پرواز ساعت 17:20 عازم دمشق هستم. اول از همه حلالیت می طلبم که رفتن با خودمه و برگشتن با خدا... به عنوان اولین سفر خارجی، سوریه به دلیل شباهت فرهنگی خوبه و بدیش هم بی کلاسیشه! و اما انگیزه اصلی سفر: ارائه مقاله در کنفرانس IEEE/ICTTA'06 (شرط لازم). انگیزه های فرعی: داشتن اسپانسر مالی کل سفر (شرط کافي) و کمی گردشگری، زیارت و سیاحت. اردیبهشت ماهه و سواحل مدیترانه، یعنی بهترین منطقه آب و هوايي جهان در بهترين موقع سال و ... اما از دو مسئله خیلی لجم می گیره: اول اونکه رفتم صرافی واسه exchange، دیدم حتی کشور رده nامی مثل سوریه باید واحد پولش از ما با ارزشتر باشه. ای خدا به کی آدم بگه هر لیره سوریه میشه 17 تومن و بهتره بگم 170 ریال! دوم اینکه از لحاظ وسعت شاید یک ششم ایران هم نباشه و جاذبه های توریستیش از ما کمتره ولی بطور نسبی توریست بیشتر و بهتری داره چون مثل ملت با فرهنگ ما نزدن فاتحه آثار باستانیشون رو بخونن یه آبم روش... البته به قول یکی از اقوام دست نزدن و مرمت نکردن آثار باستانی به علت خوی تنبلی اعرابه! ... فعلا که کوله باری بستم واسه خودم تا بعد از مدتها فارغ از مسایل درس و دانشگاه برم واسه خودم تفریح... در بین وسایل تعدادی هم به عاریه از دوستان گرفتم که ظاهرا باید یه جوری جبران کنم. شرح بقیه ماجرا رو هم بعدا می نویسم.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 22:20 |