اول، دوم، سوم: این نوشتار سیاسی نیست. خاطره هم نیست. ادبی؟ بروید به بخش پی نوشت.
چهارم، پنجم، ششم، ...: گفته شده در پی باخت ایران به عربستان، علی دایی از مربی گری برکنار شد. پیش بینی شده احمدی نژاد برای دور بعدی رای نیاورد. خاتمی از نامزدی انتخابات کناره گیری کرده. اوباما در پیام نوروزی از روابط جدید با ایران سخن گفته. شاخص تورم در کشور بالاست. خط فقر پایین آمده. مردم ناراضیند... بنی آدم هزاران سال است که ناراضیند...
دو تا مانده به آخر: شاید اگر اینجور بود... اگر آنجور بود... عادت کردیم که اگر هم کارشناس نباشیم نظر دهیم. عادت کردیم خودمان را بزرگ جلوه دهیم. می خواهیم دیگران بدانند که دغدغه داریم؛ انگار بدون دغدغه، بدون شعار، بدون اظهار نظر اصلا نمی توانیم زندگی کنیم! هنوز هم فکر می کنیم دیگران باید اصلاح شوند. یکی بیاید و یکی برود و همیشه برای باز کردن گره مشکلاتمان دنبال دیگران برویم. چشم و گوشمان رو خوب می بندیم مبادا افکارمان عوض شود و باز نظر می دهیم و خود را تخیله می کنیم...
یکی مانده به آخر: بروید با دنیایتان خوش باشد. در مسائل غوطه ور شوید و مشغول باشید. این روزها که میگذرد، هر روز کمتر از دیروز به این مار خوش خط و خال دلبسته می شوم. چقدر معاد را دوست دارم... به قول هوشنگ ابتهاج: چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات؟ / برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
آخر: آری؛ چشمهای کوچک، فقط همین دست های کوچک را می بینند. این جمله ته دلم مانده بود...
پی نوشت: نسیم نفس خداست...
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: گاهی یادم می رود که هستی، کاشکی بیشتر می وزیدی. خدا گفت: همیشه می وزم. نکند دیگر گمم کرده ای! مورچه گفت: این منم که گم می شوم. بس که کوچکم. بس که خرد. نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد. خدا گفت: اما نقطه سرآغاز هر خطی ست. مورچه زیر دانه گندمش گم شد. و گفت: من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد. خدا گفت: چشمی که سزاوار دیدن است می بیند. چشم های من همیشه بیناست. مورچه این را می دانست اما شوق گفت و گو داشت. شوق ادامه گفتن. پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست. خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است. مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک، مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست.

- عرفان نظر آهاری

