صفرم: راه پیش رو
می گفت: چرا دیگر نمی نویسی؟ قرار بود از روش های رفتن، پذیرش گرفتن، بورس، ادامه تحصیل، کار و خلاصه پیشرفت در زندگی بنویسی؟ پس چه شد این راه پیش رو؟ وبلاگت که بیشتر رنگ و بوی مذهبی و تک نگاری سفر میدهد اخوی؟
گفتم: ان شاالله آن مطالب را هم بیشتر خواهم نوشت. ولی فکر نمیکنی که همگی راه پیش روی مهمتری هم داریم؟
چیزی نگفت... بحث مان را عوض کردیم.
اول: تنبلی
و اما این مرغ سحر را چه شده چند صباحی؟ سرت که مشغول کارت باشد گذشت ایام را احساس نمی کنی. خصوصا که تنبلی هم سراغت بیاید. آی تنبلی... تنبلی جواب دادن ایمیل، مشق کردن، غذا پختن، ظرف شستن، خرید، نوشتن وبلاگ، مسواک، جمع و جور کردن وسایل اتاق، و حتی تنبلی خواب!... دلیلش هم اهمیت ندادن نیست واقعا بعضی وقت ها به قول معرف "حسش نیست"... و صد البته این تنبلی ها برای شخص بنده موقتی بوده و اینک به کوری چشم دشمنان اسلام، در کمال آنتی-تنبلی بسر میبرم! و اما برای دوستان عزیز بلانسبت "تنبل پیشه" مطلبی دارم به نقل از وبلاگ دوست عزیزم مهدی فدوی:
{ تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكار هاي جديد رسيد: روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد / در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد / خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد / جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد / كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا / اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد... }
دوم: دلتنگی
بحمدلله هنوز آنقدر دلتنگ نشدم که مثل برخی دوستان بی تحمل شوم! دلیل عمده مشغله فکری زیاد است و دلیل دیگر هم امکان ارتباط به مدد فن آوری اطلاعات و لطف کفار در تهیه انواع نرم افزارها...
سوم: شک فرهنگی
می گویند کسی که تازه به مملکت غریبی برود دچار شک فرهنگی (Cultural Shock) می شود. گاهی دریک موقعیت فرهنگی یا اجتماعی کاملا متفاوت با فرهنگ خودت قرار میگیری. عده ای می گویند "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو". من البته بعضی وقتها ترجیح می دهم برای همرنگ نشدن، رسوای جماعت شوم...
روزهای اولیه برای تازه واردها معمولا با نگاهی رومانتیک-وار به محیط جدید شروع میشود. تعریف و به-به چه-چه از غذاهای جالب، آدمهای ماه، شهر زیبا، خیابانهای تمیز، خوش به حالشان و... بعد از چند روز یا چند هفته و یا چند ماه، کم کم تفاوت ها آشکار می شوند و گلایه ها آغاز. این چه قانون مزخرفیست و چراهای متعدد. حالا باز وقتی همان فرد بعد از مدت ها دوباره به کشورش برمی گردد همان اتفاق دوباره می افتد. تعریف و تمجید و ... باز چرخه تکرار می شود. و اما از بدو ورود به کانادا با موارد مختلفی برخورد داشتم که چند مورد را ذکر می کنم.
- در خصوص رانندگی و عابران پیاده چه گویم که ناگفتنش بهتر است؟! در ایران راننده ها و عابران الحق خیلی شجاعند. این جا اکثرا می بینی که ماشینی در خیابان ترمز می کند و بعد که از خیابان رد می شوی تازه می فهمی که برای تو ایستاده، آن هم با فاصله زیاد! خجالتمان می دهند واقعا این اجنبی ها! عابرهای پیاده بسیار محترم هستند و به قول دوستی یک بچه کوچک می تواند با زدن یک دگمه چراغ را قرمز کند تا آرام آرام رد بشود و ماشین ها همه پشت خط برایش خواهند ایستاد.

- نکته دیگر اینکه بی توجه و بلانسبت مثل گ... رد شدن از وسط خیابان که در بلاد ما امری عادیست را در اینجا Jaywalkingمی گویند و به شدت مذموم است. اگر به فرض اتوبوسی آنطرف خیابان باشد و تو با عجله برای رسیدن به آن از وسط خیابان (حتی با نگاه کردن به اطراف) رد شوی راننده اجازه سوار شدن نمی دهد و البته این برای یکی از دوستانم اتفاق افتاد. خودم هم یکبار تخلف کردم که البته راننده چیزی نگفت ما هم شرمنده شدیم... برنامه حرکت وسایل نقلیه عمومی (اتوبوس و ترن هوایی) در اینجا و البته نه همیشه، خیلی منظم است و می توان برای رفتن به محل کار زمان رسیدن و سوار شدن را تنظیم کرد.
- و اما مسئله دیگر پول است. فکر نمی کنم در ایران افراد بدون آنکه حداقل 10000 ریال (همان یک تومان خودمان البته) در جیبشان باشد قصد ترک منزل کنند. از طرفی اصولا اسکناس ها کثیف و پاره اند و غیر از آنکه اعتبار دارند، خودشان و ظاهرشان اهمیت زیادی ندارد. در هر حال که اینجا تقریبا هیچ وقت نیاز زیادی به پول نقد نیست و با کارت اعتباری و ویزا کارت همه نوع خریدی انجام می شود. اسکناس و سکه هایی دارم که مدت زیادیست در کیف سربسته به سر می برد. تا کی خرج شوند الله اعلم...
- در اینجا به عمل کار برآید به سخن دانی نیست! افراد با سطح تحصیلات متفاوت، برتری چندانی به لحاظ اجتماعی نسبت به هم ندارند و کار هم عار به حساب نمی آید. این است که می بینی در بین اقشار مختلف از رفتگر و راننده گرفته تا وکیل و پزشک متخصص و استاد دانشگاه احترام متقابل و صمیمیت موج میزند.
- طبیعت ونکوور بی نظیر است و چشم نواز! اما هرگز کویر و بیابان پیدا نمی شود که خود باعث فخر ماست. حالا می فهمم چرا برای بیابان گردی له له می زنند این خطه نشینان مرفه بی درد....
- یک مشکلی که شخصا با آن مواجه بودم این است که افراد اکثرا همدیگر را به اسم کوچک صدا می کنند و استفاده از القاب دکتر و ... نشان دهنده صمیمی نبودن با فرد است. این مسئله برای ما که یاد گرفتیم افراد را حداقل با عناوین آقا/خانم فلانی مودبانه خطاب کنیم کمی سخت منطبق می شود. خصوصا وقتی با استادان برخورد داشته باشی...
- و اما مالیات، و تو چه میدانی که مالیات چیست... اینجا تقریبا همه چیز مالیات دارد و آن بر دو قسم است که قسم اول 5% مالیات کالا و خدمات برای دولت است -Goods and Services Tax -GST- و 7% مالیات استان معزز برتیش کلمبیا -Provincial Sales Tax -PST. خنده دار است بعد از خرید رسیدی میگیری که برای دوقلم جنس ناقابل تا سِنت آخر مالیاتش را از تو میگیرند. در ایران لااقل پول جنس را که میدادی همانی بود که رویش نوشته بود و دیگر این بازی ها را نداشت...
- تفکیک زباله در اینجا خیلی مهم است. چندین ظرف آشغال متفاوت وجود دارد و بدیش آن است که هر چه را می خواهی دور بریزی باید چک کنی بازیافتیست یا نه و باز اگر بازیافتیست از چه نوعی و با چه شماره ای. جالب تر آنکه متخلفین جریمه مالی نسبتا سنگینی می شوند!
- سیاست کانادا به نظرم خیلی مضحک است. تلویزیون بعضی وقت ها مجلس کانادا را نشان میدهد که بین نمایندگان همیشه یکی داد میزند آن هم سر موضوعاتی که لااقل از نظر من خیلی بی اهمیت است. بقیهی نمایندهها هم انگار گوش نمیکنند و کلا اختیارات خاصی هم ندارند. هر چه حزب بگوید رای همان است! به عقیده دوستان، پیشرفت جایی مثل کانادا به خاطر وجود دولت یا مجلس خوب نیست. شاید بیشتر به این دلیل است که دولت یا مجلس کاری به کار مردم ندارند. مردم هم بخوبی میدانند چکار باید بکنند. حضور شرکت های خصوصی اینجا خیلی پر رنگ است و اصولا دولت کار چندانی انجام نمی دهد. سیاست را دوست ندارم، بلد هم نیستم، اما فکر کنم اینجا نمونه خوب یک جامعه سوسیال هست... راستی روزنامه هایشان هم بسیار آبکی است و در مقایسه با ایران خبر درست حسابی کم دارد. صفحه مرگ و میرشان برایم جالب بود. مشابه آنچه ما داریم آنها هم دارند با این تفاوت که خبر تولد و ازدواج و نامزدی و غیره و ذالک را هم می زنند که ما را بسیار خنده می آید!
چهارم: دانشگاه
این پست طولانی شد. ان شاءالله در پست بعدی در مورد دانشگاه و داستانهایش می نویسم.
+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت
2:58 |