تبليغاتX
(راه پيشِِ ِِرو) Road Ahead
چند ساعتی بیشتر به تحویل سال نمانده، و من اینبار دور از خانه و خانواده به استقبال نوروز میروم. ونکوور و مراسم جماعت ایرانی، یعنی که عید نوروز را همه میشناسند! فضای دانشگاه ما هم که توضیح واضحات است و اینها همه دست به دست هم میدهند تا امثال من در این دیار احساس غربت نکنند و لطف هوا هم مزید علت...

نوروز را دوست دارم که عیدیست ملی، مذهبی و پر از رفتار حسنه. و در روایت است که امام صادق (ع) به معلى بن خنيس در روز نوروز كه خدمت ايشان رسيد فرمودند: آيا مى دانى امروز چه روزى است؟ پاسخ داد: فدايت شوم، اين روزى است كه ايرانيان آن را گرامى مى دارند و در آن به يكديگر هديه و عيدى مى دهند. حضرت فرمودند سوگند به آن خانه كهن كه در مكه است، اين روز يك ريشه كهن دارد كه من برايت توضيح مى دهم تا آن را بدانى .روز نوروز، همان روزى است كه خداوند در آن از بندگان پيمان گرفت كه او را بپرستند و به او شرك نورزند و به فرستادگان و حجتهاى او ايمان بياورند. نوروز نخستين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد. روزى است كه على (ع) در نهروان خوارج را هلاك كرد؛ گل‏هاى زمين در آن روز خلق شد؛ در چنين روزى بود كه كشتى نوح (ع) بر كوه جودى نشست؛ همان روزى است كه جبرئيل بر پيامبر (ص) نازل شد؛ همان روزى است كه ابراهيم (ع) بت‏ها را شكست؛ در همين روز حضرت محمد (ص)، على (ع) را بر دوش خود حمل كرد تا بت‏هاى قريش را سرنگون كند... هيچ نوروزى نيست مگر اين كه ما در آن روز منتظر فرج هستيم، زيرا نوروز از روزهاى ما و شيعيان ماست. چون عيد نوروز فرا رسد، بدن خود را بشوى و پاكيزه ترين جامه هايت را بپوش و با خوشبوترين عطرها خودت را معطر كن و در آن روز روزه دار باش. ايرانيان آن را حفظ كردند و شما آن را از دست نهاديد...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در جمعه 30 اسفند1387 و ساعت 8:54 |

قرار بود کمی بیشتر در مورد روزهای اولی که به ونکور آمدم، دانشگاه، و کلا زندگی خودم در این سه ماه بنویسم. و باز بعد از مدتها فرصتی دست داد تا این مطالب را آماده کنم:

... و بعد از یک مسافرت طولانی که افق هایش فرق میکند و ساعت بیولوژیکی و خواب آدم به هم میریزد (یادم باشد در مورد ساعت بیولوژیکی هم مطالبی بنویسم)، معمولا چند روز اول را گیج میزنی. کارهای زیادی باید انجام داد از جمله باز کردن حساب بانکی، ثبت نام دانشگاه، معرفی به اداره بیمه و امور اجتماعی، خرید بازار، اجاره خانه، و ... بگذریم! در حال حاظر من بطور مشخص "دانشجوی بورسیه کارشناسی ارشد رشته علوم کامپیوتر دانشگاه سایمون فریزر" یا به طور مخفف SFU هستم. بورسیه بودن در اینجا به این معنی نیست که دستت را در جیبت کنی و مخارجت پرداخت شود! بعضی ترم ها باید در تدریس و گاهی هم در تحقیقات همکار استاد باشی. البته بعضی اوقات هم کل طول ترم کمک هزینه بدون کار تعلق می گیرد. در این مورد ان شاء الله در پست های آینده خواهم نوشت. نمی دانم پول بورسی که این کفار می دهند حلال است یا حرام!؟ یحتمل که حلال است و اگر هم نیست همچین جانانه حلالش میکنیم گوشت شود به تنمان قربتا الی الله...

شهر ونکوور دو دانشگاه بزرگ دارد به نام های UBC و SFU. بر اساس رتبه بندی های اخیر، دانشگاه ما در رشته ای که من تحصیل می کنم جزو پنج دانشگاه برتر کاناداست. شکل پایین سمت راست آرم قدیمی دانشگاه و سمت چپ آرم جدید است که البته هنوز آرم قدیم همه جا استفاده می شود. کلا کانادایی ها و بهتر بگویم بریتانیایی ها از این شکل های "سپر" مانند خیلی خوششان می آید و اکثر دانشگاه ها و مراکز دولتی آرم هایی به همین سبک دارند.

            

و اما دانشگاه ما در حال حاضر حدود 950 عضو هئیت علمی، 6000 کارمند، نزدیک 4000 دانشجوی تحصیلات تکمیلی و 26000 دانشجوی مقطع کارشناسی دارد و این یعنی دانشگاه بزرگیست! SFU سه بخش دارد. یک بخش در منطقه Burnaby واقع شده که بخش عمده فضای دانشگاه است. منطقه ای بر فراز تپه و بسیار وسیع. اکثر کلاس ها و آزمایشگاه های تخصصی گروه ما اینجاست. در شکلهای پایین یک ساختمان مربع شکل دیده می شود که به آن Academic Quadrangle یا AQ می گویند. در این ساختمان 500 کلاس درسی وجود دارد که از اولین ساعات روز تا آخرین ساعات شب به صورت بهینه و تمام وقت از آنها استفاده می شود. جدا از سایت اینترنتی، یک ایستگاه رادیوی مخصوص و چندین روزنامه و مجله داخل دانشگاه، برای انعکاس خبرهای داخل و خارج دانشگاه فعالیت می کنند. 

بخش دیگر در منطقه Surrey قرار داد که چند طبقه از یک برج است، و بخش دیگر هم در کناره ساحل.

     

روزهای اول که اینجا رسیدم به شدت برف میبارید. البته به گفته ساکنان قدیمی ونکوور این برف بی سابقه بوده و کلا در زمستان زیاد برف ندارند.

 

پرچم سمت راست، پرچم برتیش کلمبیا، وسطی پرچم کانادا و سمت چپی پرچم دانشگاه...

 

این هم اطاق های Graduate Common Room که برای استراحت، تفریح و غذا خوردن دانشجوهای تحصیلات تکمیلی استفاده می شود.

     

در مقطع کارشناسی ارشد و دکترای علوم کامپیوتر، دانشجوهای ایرانی شاید بیش از حد زیاد هستند! اکثرا دانش آموخته دانشگاه شریف، تهران و امیرکبیر هستند و ظاهرا این اجنبی ها هم بدشان نمی آید که ملت ما سرازیر شدند آنجا. بعد از ایرانی ها چینی ها بیشترین جمعیت گروه تحصیلات تکمیلی را دارند. 17گروه و آزمایشگاه تخصصی داریم که من در آزمایشگاه داده کاوی و پایگاه داده فعالیت می کنم و البته با بخش بیوانفورماتیک که در زمینه های پزشکی کار می کنند هم ارتباط دارم. و این هم یک عکس که در کلاس سمینار، بعد از مراسم جشن آشنایی جدیدالوردهای کامپیوتری گرفته شده...

 

کلاس های دوره های تحصیلات تکمیلی نسبت به مقاطع پایین تر خلوت و کوچکند. دانشجو ها بعضا با یک لیوان قهوه (Mug) سر کلاس می آیند و اصولا اینجا قهوه طرفداران زیادی دارد. خصوصا دیدن دانشجو های خواب آلود قهوه به دست در سالن ها سر صبح کاملا طبیعیست. شاید که از کافئین قهوه بیش از اندازه انتظار دارند و میخواهند تمام توان مغزشان را استفاده کنند! در هر حال که هنوز مثل آنها معتاد نشدم البته میزان مصرف قهوه من به نسبت زمانی که در ایران بودم خیلی بیشتر شده... اینجا فرهنگ دانشجو جماعت و استاد به گونه ای متفاوت است. اکثرا همدیگر را به اسم کوچک صدا می کنند. برخی از استادان که وارد کلاس می شوند به کسی سلام نمی کنند و دانشجویان هم از جایشان به احترام بلند نمی شوند. وقتی هم که درس تمام می شود، بعضا بدون خداحافظی همگی کلاس را ترک می کنند.

و اما هفته اول قبل از آنکه خانه جدید پیدا کنیم با ۳ نفر از دوستان (۲ نفر ترم از قبل آمده بودند) در خوابگاه دانشگاه (Louis Riel House) بودیم. و اما عکس این چهار نفر (از سمت راست: من، کامیار، امیر، بهمن-دوتای وسط دانشجوی دکترا)

ساختمان خوابگاه خیلی هم بد نبود. آب و برق و سیستم حرارتی و برودتی مجانی بود و به دانشگاه هم نزدیک. مشکلش این بود که از مراکز خرید خیلی دور بود و برای خرید عمده دائم باید بیرون از دانشگاه می رفتیم، امکانات خیلی خوبی هم نداشت و کرایه هم نسبتا زیاد بود.

و اما عکس زیر نیاز به شرح ندارد که از امکانات فوق پیشرفته ما، استفاده ابزاری از آب پاش بود! الحق که راست می گویند لنگ کفش کهنه در بیابان نعمت است...

از آنجا که در اطراف خوابگاه دانشگاه طبیعت بکر و پوشش جنگلی وجود دارد هر از گاهی مهمان های ناخوانده از بیرون پنجره سرک می کشیدند! (برای کسانی که جانور شناس نیستند: سمت راست سنجاب، سمت چپ راکُن)

    

سرانجام بعد از یک هفته جستجو برای خانه مناسب، به یک منزل ویلایی در منطقه کوکوئیتلام نقل مکان کردیم. برای عکس رجوع شود به پست قبلی در اینجا.

فکر کنم برای این دفعه خیلی شد. انصافا مطلب نوشتن حوصله می خواهد و وقت آزاد. ان شاء الله پست های بعدی...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 25 اسفند1387 و ساعت 5:7 |

و آنگاه که ايوان كسرى به لرزه درآمد و چهارده كنگره آن فرو ريخت، آتشكده فارس خاموش شد، درياچه ساوه خشكید، بتها سرنگون شدند و ... نوری ظهور کرد ولکن کجاست معرفتی که درک کند که بود و چه شد...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت 22:55 |

قال رسول اللّه صلى الله عليه وآله و سلم: مَن یشتَهِ كَرامَةَ الآخِرَةِ یدَع زینَةَ الدُّنیا

هر كه كرامت آخرت را می ‏خواهد ، زینت دنیا را وا می ‏نهد


قالَ الامامُ الْحَسَنُ الْمُجتبى عليه السّلام: هَلاكُ الْمَرْءِ فى ثَلاثٍ: اَلْكِبْرُ، وَالْحِرْصُ، وَالْحَسَدُ؛ فَالْكِبْرُ هَلاكُ الدّينِ،، وَبِهِ لُعِنَ إ بْليسُ. وَالْحِرْصُ عَدُوّ النَّفْسِ، وَبِهِ خَرَجَ آدَمُ مِنَ الْجَنَّةِ. وَالْحَسَدُ رائِدُ السُّوءِ، وَمِنْهُ قَتَلَ قابيلُ هابيلَ.

هلاكت و نابودى دين و ايمان هر شخص در سه چيز است : تكبّر، حرص ، حسد.


هر سال این موقع هم خودمان شله زرد می دادیم و هم برکت شله قلم کار از در و دیوار می رسید...

 اینبار دور از خانه، خودم دست بکار شدم. تجربه خوبی بود...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 6 اسفند1387 و ساعت 18:57 |
هر چقدر سعی کردم بی خیال نوشتن این پست شوم نشد که نشد... یکی از دوستانی که مهندسی عمران می خواند این را یک جایی نوشته بود:

بیل و کلنگ و کاردک             سیمان و سنگ و آهک
آسفالت گرم و غلتک            روز شما مبارک!

این هم یک عکس با متنی بسیار ضابع برای تبریک روز مهندس!!!

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت 19:44 |
صفرم: راه پیش رو

می گفت: چرا دیگر نمی نویسی؟ قرار بود از روش های رفتن، پذیرش گرفتن، بورس، ادامه تحصیل، کار و خلاصه پیشرفت در زندگی بنویسی؟ پس چه شد این راه پیش رو؟ وبلاگت که بیشتر رنگ و بوی مذهبی و تک نگاری سفر میدهد اخوی؟
گفتم: ان شاالله آن مطالب را هم بیشتر خواهم نوشت. ولی فکر نمیکنی که همگی راه پیش روی مهمتری هم داریم؟
چیزی نگفت... بحث مان را عوض کردیم.

اول: تنبلی

و اما این مرغ سحر را چه شده چند صباحی؟ سرت که مشغول کارت باشد گذشت ایام را احساس نمی کنی. خصوصا که تنبلی هم سراغت بیاید. آی تنبلی... تنبلی جواب دادن ایمیل، مشق کردن، غذا پختن، ظرف شستن، خرید، نوشتن وبلاگ، مسواک، جمع و جور کردن وسایل اتاق، و حتی تنبلی خواب!... دلیلش هم اهمیت ندادن نیست واقعا بعضی وقت ها به قول معرف "حسش نیست"... و صد البته این تنبلی ها برای شخص بنده موقتی بوده و اینک به کوری چشم دشمنان اسلام، در کمال آنتی-تنبلی بسر میبرم! و اما برای دوستان عزیز بلانسبت "تنبل پیشه" مطلبی دارم به نقل از وبلاگ دوست عزیزم مهدی فدوی:
{ تنبلهاي عزيز توجه فرمائيد راهكار هاي جديد رسيد: روزها استراحت كنيد تا شبها بتوانيد راحت بخوابيد / در نزديكي تختتان صندلي راحتي بگذاريد، تا اگر از خواب بيدار شديد، روي آن بنشينيد و استراحت كنيد / خوابيدن به نشستن، نشستن به ايستادن، ايستادن به راه رفتن الويت دارد / جايي كه مي توانيد بنشينيد چرا مي ايستيد / كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا / اگر حس كار كردن به شما دست داد، كمي صبر كنيد... }

دوم: دلتنگی

بحمدلله هنوز آنقدر دلتنگ نشدم که مثل برخی دوستان بی تحمل شوم! دلیل عمده مشغله فکری زیاد است و دلیل دیگر هم امکان ارتباط به مدد فن آوری اطلاعات و لطف کفار در تهیه انواع نرم افزارها...

سوم: شک فرهنگی

می گویند کسی که تازه به مملکت غریبی برود دچار شک فرهنگی (Cultural Shock) می شود. گاهی دریک موقعیت فرهنگی یا اجتماعی کاملا متفاوت با فرهنگ خودت قرار میگیری. عده ای می گویند "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو". من البته بعضی وقتها ترجیح می دهم برای همرنگ نشدن، رسوای جماعت شوم...
روزهای اولیه برای تازه واردها معمولا با نگاهی رومانتیک-وار به محیط جدید شروع میشود. تعریف و به-به چه-چه از غذاهای جالب، آدمهای ماه، شهر زیبا، خیابانهای تمیز، خوش به حالشان و... بعد از چند روز یا چند هفته و یا چند ماه، کم کم تفاوت ها آشکار می شوند و گلایه ها آغاز. این چه قانون مزخرفیست و چراهای متعدد. حالا باز وقتی همان فرد بعد از مدت ها دوباره به کشورش برمی گردد همان اتفاق دوباره می افتد. تعریف و تمجید و ... باز چرخه تکرار می شود. و اما از بدو ورود به کانادا با موارد مختلفی برخورد داشتم که چند مورد را ذکر می کنم.

- در خصوص رانندگی و عابران پیاده چه گویم که ناگفتنش بهتر است؟! در ایران راننده ها و عابران الحق خیلی شجاعند. این جا اکثرا می بینی که ماشینی در خیابان ترمز می کند و بعد که از خیابان رد می شوی تازه می فهمی که برای تو ایستاده، آن هم با فاصله زیاد! خجالتمان می دهند واقعا این اجنبی ها! عابرهای پیاده بسیار محترم هستند و به قول دوستی یک بچه کوچک می تواند با زدن یک دگمه چراغ را قرمز کند تا آرام آرام رد بشود و ماشین ها همه پشت خط برایش خواهند ایستاد.

 

- نکته دیگر اینکه بی توجه و بلانسبت مثل گ... رد شدن از وسط خیابان که در بلاد ما امری عادیست را در اینجا  Jaywalkingمی گویند و به شدت مذموم است. اگر به فرض اتوبوسی آنطرف خیابان باشد و تو با عجله برای رسیدن به آن از وسط خیابان (حتی با نگاه کردن به اطراف) رد شوی راننده اجازه سوار شدن نمی دهد و البته این برای یکی از دوستانم اتفاق افتاد. خودم هم یکبار تخلف کردم که البته راننده چیزی نگفت ما هم شرمنده شدیم... برنامه حرکت وسایل نقلیه عمومی (اتوبوس و ترن هوایی) در اینجا  و البته نه همیشه، خیلی منظم است و می توان برای رفتن به محل کار زمان رسیدن و سوار شدن را تنظیم کرد.

- و اما مسئله دیگر پول است. فکر نمی کنم در ایران افراد بدون آنکه حداقل 10000 ریال (همان یک تومان خودمان البته) در جیبشان باشد قصد ترک منزل کنند. از طرفی اصولا اسکناس ها کثیف و پاره اند و غیر از آنکه اعتبار دارند، خودشان و ظاهرشان اهمیت زیادی ندارد. در هر حال که اینجا تقریبا هیچ وقت نیاز زیادی به پول نقد نیست و با کارت اعتباری و ویزا کارت همه نوع خریدی انجام می شود. اسکناس و سکه هایی دارم که مدت زیادیست در کیف سربسته به سر می برد. تا کی خرج شوند الله اعلم...

- در اینجا به عمل کار برآید به سخن دانی نیست! افراد با سطح تحصیلات متفاوت، برتری چندانی به لحاظ اجتماعی نسبت به هم ندارند و کار هم عار به حساب نمی آید. این است که می بینی در بین اقشار مختلف از رفتگر و راننده گرفته تا وکیل و پزشک متخصص و استاد دانشگاه احترام متقابل و صمیمیت موج میزند.

- طبیعت ونکوور بی نظیر است و چشم نواز! اما هرگز کویر و بیابان پیدا نمی شود که خود باعث فخر ماست. حالا می فهمم چرا برای بیابان گردی له له می زنند این خطه نشینان مرفه بی درد....

- یک مشکلی که شخصا با آن مواجه بودم این است که افراد اکثرا همدیگر را به اسم کوچک صدا می کنند و استفاده از القاب دکتر و ... نشان دهنده صمیمی نبودن با فرد است. این مسئله برای ما که یاد گرفتیم افراد را حداقل با عناوین آقا/خانم فلانی مودبانه خطاب کنیم کمی سخت منطبق می شود. خصوصا وقتی با استادان برخورد داشته باشی...

- و اما مالیات، و تو چه میدانی که مالیات چیست... اینجا تقریبا همه چیز مالیات دارد و آن بر دو قسم است که قسم اول 5% مالیات کالا و خدمات برای دولت است -Goods and Services Tax -GST- و 7% مالیات استان معزز برتیش کلمبیا -Provincial Sales Tax -PST. خنده دار است بعد از خرید رسیدی میگیری که برای دوقلم جنس ناقابل تا سِنت آخر مالیاتش را از تو میگیرند. در ایران لااقل پول جنس را که میدادی همانی بود که رویش نوشته بود و دیگر این بازی ها را نداشت...

- تفکیک زباله در اینجا خیلی مهم است. چندین ظرف آشغال متفاوت وجود دارد و بدیش آن است که هر چه را می خواهی دور بریزی باید چک کنی بازیافتیست یا نه و باز اگر بازیافتیست از چه نوعی و با چه شماره ای. جالب تر آنکه متخلفین جریمه مالی نسبتا سنگینی می شوند!

- سیاست کانادا به نظرم خیلی مضحک است. تلویزیون بعضی وقت ها مجلس کانادا را نشان می‌دهد که بین نمایندگان همیشه یکی داد می‌زند آن هم سر موضوعاتی که لااقل از نظر من خیلی بی اهمیت است. بقیه‌ی نماینده‌ها هم انگار گوش نمی‌کنند و کلا اختیارات خاصی هم ندارند. هر چه حزب بگوید رای همان است! به عقیده دوستان، پیشرفت جایی مثل کانادا به خاطر وجود دولت یا مجلس خوب نیست. شاید بیشتر به این دلیل است که دولت یا مجلس کاری به کار مردم ندارند. مردم هم بخوبی می‌دانند چکار باید بکنند. حضور شرکت های خصوصی اینجا خیلی پر رنگ است و اصولا دولت کار چندانی انجام نمی دهد. سیاست را دوست ندارم، بلد هم نیستم، اما فکر کنم اینجا نمونه خوب یک جامعه سوسیال هست... راستی روزنامه هایشان هم بسیار آبکی است و در مقایسه با ایران خبر درست حسابی کم دارد. صفحه مرگ و میرشان برایم جالب بود. مشابه آنچه ما داریم آنها هم دارند با این تفاوت که خبر تولد و ازدواج و نامزدی و غیره و ذالک را هم می زنند که ما را بسیار خنده می آید!

  

چهارم: دانشگاه

این پست طولانی شد. ان شاءالله در پست بعدی در مورد دانشگاه و داستانهایش می نویسم.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 4 اسفند1387 و ساعت 2:58 |