تبليغاتX
(راه پيشِِ ِِرو) Road Ahead

زینب آمد شام را یکباره ویران کرد و رفت        اهل عالم را ز کار خویش حیران کرد و رفت

از زمین کربلا تا کــــوفه و شــــــام خراب        هرکجا بنهاد پا فـتحی نـــمایان کــرد و رفت

با لســــان مرتـضی از ماجـــرای نـیـنـوا          خطبه‏ای جانسوز اندر کوفه عنوان کرد و رفت

تا بــماند دیــن احــمد با کـــلام جان‏فزا          عالـَـمی را دوســتـدار اهلِ‏ایـمان کـرد و رفت

بر فـــراز نـی چو آن قرآن نـاطق را بدید          بـا عـمل آن بـی‏قـریـن اثبات قرآن کرد و رفت

در دیــار شــام برپا کــرد از نـــو انـقلاب          سنگر اهل ستم را سست ‏بنیان کرد و رفت

خطـبه غرّا بیــــان فــرمود در کــاخ یـزید          کاخ اســتبداد را از پـایه ویــران کــرد و رفت

زینب آمد شام را شام غریبان کرد و رفت       گنجـی اندر گوشـه ویـرانه پـنهان کرد و رفت

شامْ غرق عیش و عشرت بود در وقت ورود    وقت رفتن شام را شام غریبان کرد و رفت

 

                        

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در پنجشنبه 27 تیر1387 و ساعت 18:33 |

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏          بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏              اى نجل خليل خانه خود خانه تست

 

مولای من، آقای من، امیر مومنان سلام؛ و صلوات خدا بر رسول اکرم و خاندان پاکش،

نمی دانم مرا چه شده که در شب میلادت اینچنین دلم هوایت کرده است.بزرگ مردا که همه تاریخ در نگاه توست و افسوس که کوردلان و تیره اندیشان عظمت وجودت را درک نکردند و ولایتت را افسانه ساختند...

آقای من؛ آخر چگونه می توان وارد شهر علم شد و از درش نگذشت؟ چطور می توان شیر عرصه میدان نبرد بود و به وقت جفا، دست بسته و مظلوم و ذوالفقار در غلاف؟ چگونه باید بازگشت دوران جاهلیت را دید و تحمل کرد؟ چگونه، آخر چگونه باید چاه را بر آدمی ترجیح داد مگر که آدمی تحملش را نداشت؟

مولای من؛ به خدایی خدا سوگند که بعد قرآن کلامی کوبنده تر، استوارتر، و روشنتر از کلامت نشنیده ام. خطبه های نهج البلاغه ات همواره مبهوتم می کند که آخر این سخنان از آن کیست که چنین بلاغت گفتار دارد و علم همه عالم. در باب خلقت و کائنات چنان مجسم ساخته ای که گویی خود شاهد کارگاه آفرینش بودی و در باب ستاندن حق مظلوم چنان گفتی که هرگز نتوان مانندش عمل کرد.افسوس که کوبنده سخنانت دلهای سخت را نرم نمی کند...

می دانم که نامه ام را می خوانی و جسارتم را می پذیری.من امروز تنها یک چیز از تو می خواهم و آن هم اینکه به حق فاطمه ات، هرگز من و همراهانم را از ولایت خود و خاندانت خارج نساز، باشد که در این پرتو ما هم رستگار شویم.

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 22:56 |

این چند روزه داوری طرح های بخش دانش آموزی جشنواره خوارزمی بود و ما هم جزو هیئت داوران استان خراسان. یاد دوران جوانتری خودم افتادم و البته آن زمان داوری استانی به این شکل نبود که بچه ها از طرح هایشان دفاع کنند. زمان ما اگر طرحی رد می شد رد شده بود و دیگر جای چانه زنی نبود، اما اکنون مانند دفاع رساله پایانی دوران دانشگاه شده. دفاع در حضور داوران و بعضا با ارائه اسلاید و ...

بعضی چهره های تکراری را هم می دیدم و نا خودآگاه به یاد این بیت می افتادم که:

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش                 بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

شاید کمی جوگیر شده بودم و شاید هم فراموش کرده بودم که چه میزان باید از دبیرستانی جماعت انتظار داشت. سئوالات سخت سخت می پرسیدم و مثل دادستان دنبال محکوم کردن! خوب البته دست عده ای رو شد و برخی هم اندکی شاکی. برخی طرح ها زیادی آکادمیک می زد و برخی هم زیادی نوجوانانه! در دفاع از طرح می توان چهره معصومانه خیلی هاشان را دید که هنوز گرگ نشده اند و به راحتی انتقادت را می پذیرند، و در کل داوری در مقایسه با دفاع پروژه های دانشجویی خیلی مظلومانه تر است...

در هر حال وقتی جامعه به شدت نخبه سالارمان به برگزیدگان اینگونه جشنواره ها مزایا و سهمیه های رنگارنگ می دهد و هزاران نفر هم شرکت می کنند، باید انتظار ها را به مراتب بالاتر برد و البته این می شود که عده ای سرخورده می شوند و عده ای مسرور... کنکورمان هم همینطور است، بازارمان هم به همین شکل. کلا زندگی جالبی داریم. یک مرز شکننده و یک دیدگاه دو سطحی...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در چهارشنبه 19 تیر1387 و ساعت 13:6 |

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید: "ببخشید آقا ؛ من قرار مهمی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : "بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴ ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید."

مرد بالن سوار : " شما باید مهندس باشید."

مرد روی زمین : "بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : " چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

مرد روی زمین : " شما باید مدیر باشید. "

مرد بالن سوار : " بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"

مرد روی زمین : " چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا میخواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند. واقعیت این است که شما هنوز در موقعیت قبلی  هستید ؛ هر چند ممکن است من در بیان موقعیت شما چند میلیمتر خطا داشته باشم!"

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 18 تیر1387 و ساعت 8:0 |

اتوبوس، بیکاری، قلم، کاغذ، شعری طنز سروده ناصر فیض در حافظه، و البته خوش ذوقی و تراوشات(!) حاصلش این شد:

 

اینترنتم کند شده، باید قطع و وصلش کنم

شدشد، اگر نشد آی.اس.پی ام را عوض کنم

 

دوستی می گفت: "مطالب وبلاگت به طبع ما نمی خورد"

باید که نحوه وبلاگ نوشتنم را عوض کنم

 

شاگردانم با من زیادی صمیمی شده اند

باشد که شیوه درس دادنم را هم عوض کنم

 

مدیر عامل و همکاران شرکت هر روز به کنایه

می گویند که طریقه کار کردنم را باید عوض کنم

 

بعد کار زیاد بدنم درد می کند

باید که بعد کار زیاد، بدنم را عوض کنم

 

از بس که روز و شب هایم یکسان شده اند

باید که روز و شب هایم را عوض کنم

 

محل سکونتم از دانشگاه بعدی ام دور است

باید که محل سکونتم را عوض کنم

 

مردم کنایه های مرا متوجه نمی شوند

باید کنایه های زبان مادریم را عوض کنم

 

دسته کلید زنگ زده ام به قفل درها نمی خورد

باید که قفل درهای خانه را عوض کنم

 

دائم مقاله ام در داوری ها رد می شود

باید که عنوان مقاله ام را عوض کنم

 

مردم دیگر حرفهای مرا باور نمی کنند

باید که شیوه دروغ گفتنم را عوض کنم

 

از بس گرانی کالا و غذا شده است

باید که رژیم غذاییم را عوض کنم

 

امسال ماه رمضان در گرمی تابستان است

کاش می شد ماه روزه گرفتنم را عوض کنم

 

نمی دانم حقایق چرا تیره شده اند

باید که چشم بصیرتم را عوض کنم

 

معادله مشکلاتمان جواب حقیقی ندارد

باید که علامت متغیرهایش را عوض کنم

 

وقتی که از دستم برای مردمم کاری بر نمی آید

وقتش رسیده که دستم، یا که مردمم را عوض کنم

 

این مردم از دست مشکلات زندگی به تنگ آمده اند

آخر چگونه می توانم دیدگاهشان را عوض کنم؟

 

اگر که مردم بگویند کبک بهتر راه می رود

باید که شیوه راه رفتنم را عوض کنم؟

 

امروز فهمیدم که در متن انشای کودکیم

باید جای "علم" و "ثروت" را عوض کنم

 

من چه گویم که "حسین پی" بهتر سروده است

بی آنکه متن کلامش را عوض کنم

 

"وقتی که دستم از پایم درازتر شده است

وقت است که جای پا و دستم را عوض کنم"

 

اینها که گفته ام همه از بهر شوخی بود

لیکن باید خویشتن خویش را عوض کنم

 

این عالم و زرق و برقش برایم کوچک است

باید که روزی عالم خود را عوض کنم...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 11 تیر1387 و ساعت 7:11 |

اى هنر منجلى كردگار                   اى سبب چرخش ليل و نهار

اى حرمت دست نيازيدنى              شأن و مقامات تو ناديدنى

فتح فتوح همه خلقت تويى            احسن خلق آيه عصمت تويى

اى تو به اخيار وجيهةاللَّه                بر همه ابرار وليةاللَّه

سقف زمان آينه بندانِ توست         ابر كرم فاطمه بارانِ توست

عالم و آدم همه شيدائيت              شمس و قمر پرتو زهرائيت

زهره زهرا دو جهان نام توست         كن فيكون بسته به اقدام توست

با تو مسير ازلى ممكن است          مشى تو با ذكر على ممكن است

بى تو پذيرش نشوند انبياء             بى تو به جايى نرسند اولياء

ام ابيها اگرت نام شد                    خلقت تو ضامن اسلام شد

 

                    

 

سلام بر دخت نبوت، همسر ولایت، مادر امامت...

روز مادر و هفته زن بر همه مادران حال و آینده مبارک، و بهشت زیر پا هم برای مادران سفر کرده...

مادر امروز کربلاست و شاید این بهترین هدیه برای روزش...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در دوشنبه 3 تیر1387 و ساعت 21:17 |