تا همین یکی دو سال پیش بحث شبکه های اجتماعی مثل Orkut، Facebook، Myspace، Gazzag، Hi5 و خیلی های دیگر در ایران چیز جدیدی بود. یک اپیدمی پر جار و جنجال. به دوستانت که می رسیدی بحث داغ عضو شدن در این شبکه های مجازی بود و پذیرفتن دعوت دوستی ملت. خیلی ها از جمله خود من به شوق پیدا کردن دوستان قدیم و جویا شدن احوالشان، عضو این شبکه ها شدیم و البته چقدر هیجان داشت آن روزهای اول که افرادی را که در مخیله ات هم نمی گنجید پیدا می کردی. متاسفانه این ایده زیبا کم کم دستمایه فرصت طلبی افرادی شد که بحث های تند سیاسی، ضد اخلاقی و ... را مطرح کردند و همین باعث شد که اکثر ISP ها فیلترشان را روشن کنند. روزنامه ها و مجلات سوژه گیر آوردند تا مسئله را (به دید خام خودشان) مطرح کنند و نتیجه گیری های کاملا یکطرفه شان را به خورد ملت دهند و البته که ملت (مثل همین داداش مهدی بنده که همیشه ساز مخالفتش کوک است) هم جوابشان را می دادند و داستان بی پایان نارضایتی ها...
و اما پشت پرده چیست؟ بعضی ها دوست دارند مسئله را جاسوسی اطلاعات (خصوصا اطلاعات دانشجویان و نخبگان) قلمداد کنند. از نگاه اینان البته که فیلتر چیز خوبیست. عده ای هم دیدگاه انفورماتیک اجتماعی دارند و رویکردی جامعه شناسانه و طبعا روحیه ای ناسازگار با فیلتر. برخی مثل من آن را یک رویداد علمی پویای غیر خطی داده کاوی می دانند و فیلتر را هم جزئی از پارامترهای کلاسترینگ!! مردم عادی هم اگر بتوانند از سوراخ فیلتر رد شوند خوشحال می شوند. برای این دسته فیلتر فقط حکم یک سرعت گیر را دارد و خوب البته وزیر ICT معتقد هستند به سرعت بالای اینترنت نیاز چندانی نیست!
جزو هر دسته ای که باشی حقیقت این است که ایده شبکه های اجتماعی جذاب و عامه پسند است. دنیای سایبر هم پاک نیست اما نه آنقدر که نشود درست استفاده اش کرد. ملت جو گیر می شوند قبول اما فیلتر کردن چقدر، واقعا چقدر تاثیر مثبت دارد؟ یاد مقاله ای افتادم مربوط به شاید 10 سال پیش با عنوان Censorship is not the answer ...

دو سال پیش که اورکات خیلی مد شده بود ایمیلی دریافت کردم که مضمون جالبی داشت:
"... و تو در اورکات چرخ می زنی و عکس ها و اسامی را می بينی. از پروفايلی به پروفايل ديگر. انگار دنبال گم شده ای می گردی و نمی دانی او کيست. غافل از اينکه او کسی نيست جز جوانی و روزهای خوش تو. روزهايی که همه مان در يک کلاس می نشستيم. اينجور نبود که با همه شان دوست و حتی سلام عليک داشته باشی ولی حالا که به عکس هايشان نگاه می کنی خيلی سريع آنها را هاله وار هم که شده به ياد می آوری. اما حالا همه انگار کمی با عکس هايشان فرق کرده اند. قيافه ها مردانه تر و زنانه تر شده است. بعضی از پسرها کچل هم شده اند. خيلی از دخترها را به زور تشخيص می دهی چون فقط قيافه مقنعه ای آنها را به خاطر داری.
DC، CA، USA، Seattle، Canada و ... اينها بيشتر عبارتی هستند که در زير عکس هايشان می بينی. بيشترشان ينگه دنيا هستند. بعضی مزدوج و بعضی هنوز سينگل. بعضی دانشجوی پی اچ دی. آلبوم عکس هايشان را هم می بينی. زمان و مکان را فراموش می کنی و سوار بر قاطر لنگ خيال به عقب بر می گردی. به همان روزها. لحظه های پراضطراب قبل از امتحان. رساندن های سر امتحان. پروژه ها. ايران مونده ها را هم می بينی. راستی کی الان کجاست؟ به کی داره خوش می گذره؟ فلانی راضی ست؟ تو به خواسته ات رسيده ای؟ آرزوهای دوران نوجوانی ات چه؟ بقيه چی؟ فکر می کردی اونجا باشی؟ فکر می کرد اينجا باشه؟ خوابت مياد؟ پشت سرم درد می کند. به ساعت نگاه می کنی. فقط پنج دقيقه وقت داری. فقط پنج دقيقه.
و هنوز تو در اورکات چرخ می زنی و عکس ها و اسامی را می بينی. از پروفايلی به پروفايل ديگر. انگار دنبال گم شده ای می گردی و نمی دانی او کيست. غافل..."





