تبليغاتX
(راه پيشِِ ِِرو) Road Ahead

داستان کنکور در کشور من داستان غریبی است که درد دل ها دارد. من در کشورم سازمانی دارم که مردم را می سنجد و به نهادهای ذیربط معرفی می کند. این سازمان سازمان عجیبی است که درخود راز ها دارد. من در کشورم مردمی دارم که مدتها تلاش می کنند تا این سازمان عجیب آن داستان غریب را سرشان بیاورد و ...
امسال هم دوستان کنکوری دو دسته شدند. خوشحال و غمگین. شاید این گاه یادآور آن گاه باشد که دو دسته مان می کنند و ... چه خوشحال و چه غمگین هر دو معتقدند کنکور چیز مزخرفی است و من هم همینطور. می گوید: "حاجی تو چه می فهمی که درد من چیست، تو که نه کنکور ورودی دانشگاه دادی و نه ارشد. مرفه بی درد..." و خوب شاید راست می گفت، من درک نمی کنم ولی خوب می دانم سخت است یک سال از همه چیزت بگذری و این همه در 4 ساعت به باد رود و از همه بدتر جامعه مدرک دوست ما...
داستان کنکور در کشور من داستان غریبی است که درد دل ها دارد. من در کشورم سازمان ها دارم که مردمی که مدرک بالاتر دارند حقوق و مزایای بیشتر دارند و البته مهم هم نیست رشته ات با کارت مرتبط باشد یا نه... به چه امید درس می خوانیم نمی دانم. قدیم تر ها (همین دو سال پیش) فکر می کردم وقتی بروم و با یک مدرک پر زرق و برق از یک دانشگاه اجنبی برگردم تحویلم می گیرند و بازار کاری و شغلی آبرومند و امروز تنها توکل بر خدا دارم که از دست این خلق هیچ بر نمی آید...

                                    

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 23:2 |

در این 5 ساله که مدام به دانشگاه رفت و آمد داشتیم و سریع از کنار در و دیوار و دار و درختهایش می گذشتیم، شاید هیچگاه به اندازه این چند روز با شوق و حسرت به مناظر دانشگاه نگاه نکرده بودم. زمانی که آمدیم در حال ساخت و ساز بودند و هنوز هم می سازند که فردوسی ابردانشگاهی است ربع ساخته و عجب که این دیار پر نمی شود.

گلها، درختان، و فضای سبزی که همه جا پیدا نمی شود... دلم برای رودخانه لجن گرفته دانشگاه هم که زمانی لاکپشت در آن شناور بود، تنگ می شود. اتوبوس هایی که پیاپی می آیند و دانشجو حمل و نقل می کنند از صبح زود تا پاسی، از شب و تو چه می دانی که خلوت و سکوت شب در دانشگاه چیست؟ آرامشی با سمفونی جیرجیرکها و صدای گپ نگهبانها که دیگر پیر شده اند و عادت کرده اند به خسته نباشید دانشجویانی که تا دیروقت در آزمایشگاه ها و سالن مطالعه به سر می برند. شبهای دانشگاه زیباست، گل های دانشگاه در بهار زیباتر، و هیچ مسیری شاید "مسیر سبز" (green mile) نشود. راهروی قدیم سرسبز در ورودی مهندسی سرشار از بوته و گل... و به یاد روزهای یخبندان که همه لوله های دانشکده ترکیده بود و ملت در به در بدنبال دستشویی سالم در دانشکده ای که تعدد دستشویی هایش زبانزد دانشجویان بود!

فردا 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی است. یکسالی می شود که مجسمه حکیم توس را به پا کرده اند و البته قدیم ترها یاد می دهم مجسمه دیگری بود که از جا کندندش! فردوسی جدید را با شکوه تر ساخته اند و بر تخت نشانده (شاید چون ایستاده اش در میدان فردوسی است!) صبحی زود بعد از برف و باران که به قول حسین هوا اوریجینال بود، از حکیم عکسی گرفتیم و شب هنگام عکسی دیگر. این شبها که از کنار مجسمه شیخ رافضی رد می شوم، با خودم فکر می کنم که شاید می خواهد بگوید: "ملت بخوابید، که ما بیداریم" و الحق که بیداری فردوسی زبان پارسی را زنده نگه داشته...

 

 

فردوسی بعد از سعدی شاعر مورد علاقه ام است. نه فقط بدلیل کوبنده اشعار حماسی پارسی بلکه به دلیل حکمت کلام و خرد گرایی شیعی اش:

                     بـه نـام خــداوند جـان و خـرد               كزين برتر انديشه بـر نگذرد

                     خـداوند نـــام و خـداوند جـای              خـداونـد روزی‌ده رهنــمای

                                                               ....

                      تــوانـا بــودهـركـــه دانـا بود              زدانش دل پيــر بــرنا بــود

                                                               ....

                     خرد بـهـتر از هر چـه ايزد بداد           سـتايش خرد را بـه از راه داد
                     خرد رهـنـماي و خرد دلگـشاي         خرد دسـت گيرد بـه هر دو سراي
                     کـسي کو خرد را ندارد ز پيش          دلـش گردد از کرده خويش ريش
                                                               ....

                     نگر تا چه گفتست مرد خرد             که هر کس که بد کرد کیفر برد

                                                               ....

                     تو بر كردگار روان و خرد                   ستايش گزين تا چه اندر خورد

                     ببين اي خردمند روشن روان           كه چون بايد او را ستودن توان

                     همه دانش ما بيچارگي است         به بيچارگان بر ببايد گريست

              تو خستو شو آن را كه هست و يكي است  روان و خرد را جز اين راه نيست

                       ايا فلسفه دان بسيار گو              بپويم به راهي كه گويي مپوي

                   سخن هیچ بهتر ز توحيد نيست        به ناگفتن و گفتن ايزد يكي است

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت 23:26 |

و معلمی شغل انبیاست و البته نه هر معلمی، که ما خود را نه به انبیاء شبیه می دانیم و نه اولیاء و اوصیاء. حداکثر شاید جزو انصار باشیم و شاگردانمان تابعین، و تابعین تابعین...

روز معلم مراسم دانش آموختگی دانشجویان شریف بود و طبق سنت قدیمی دانشگاه یکسال بعد از زمان فارغ التحصیلیشان برگزار می شد. و سرودی با مضمون "ای شریفی به وطن بازگرد" توسط گروه سرود دانشجویان خوانده شد. به امید روزی که یاران سفر کرده با رضایت به کاشانه خود برگردند... و جالب اینجاست که هنوز اصطلاح «فارغ التحصیلی» رواج دارد یعنی خداحافظی با علم و دانش، و حال آنکه بیگانه آن را commencement می­نامد و ...

 

 

روزگار غریبی است. دیروز برای معلمان خود جشن می گرفتیم و امروز نوبت خودمان شد. وقتی شاگردان برایت مراسم می گیرند، وقتی تا پاسی از شب با همکاران و مدیریت پژوهشسرا به «پدیده» طرقبه می­روی، وقتی دانش آموزانت به تو کتاب هدیه می دهند، وقتی دانشجویان مرکز جهاد به سخنرانی وادارت می کنند، کم کم میفهمی که چه زود دورانت گذشته و البته خوشحالی که هنوز چین و چروک بر جبین نداری...

 

دوشنبه با حسین فینال مسابقات روبوکاپ استانی پژوهشسرا را برگزار کردیم و من خوشحال بودم که در کنار مراسم اهدای جوایز، جشن دانش آموختگی دانش ­آموزانمان را هم گرفتیم و گواهی شرکت در دوره ای دادیم که شاید یادگاری در گوشه ای از ذهنشان بماند.

 

 

و من تک تک شاگردانم را دوست دارم و برایشان آرزوی موفقیت می کنم. همه ­شان برایم برابرند و البته که عده ای برابرتر! امیدوارم روزی از استادانشان سبقت بگیرند که اگر نگیرند جای ناراحتی دارد. و السلام...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در شنبه 21 اردیبهشت1387 و ساعت 22:47 |

بچه ها یکی یکی دارند می روند دنبال کار و زندگیشان. امید هم قرار است تا یکماه دیگر برود مالزی برای ارشد IT و من هم در انتظار رفتن تا 3 ماه دیگر. حالا دیگر بچه ها همه پخش و پلا شده اند و تنها یک پسر کنار مادر می ماند که او هم چند صباحی دیگر می رود دنبال زندگیش ان شاال...

مادر این روزها چه فکری می کند، نمی دانم. برای من که صبح ها از خانه بیرون می روم و شب به خانه می آیم و تنها چند ساعتی با او گرم صحبت می شوم، سخت است. چطور تحمل می کند، خدا می داند. 18 سال پدر بودن حتما که تحمل را زیاد می کند.

مادر دیگر مانند قدیم از دلتنگی هایش نمی گوید. فقط توکل بر خدا دارد و دیگر هیچ... دلخوشیش آن بود که جمعه ها بچه ها، عروس ها، و نوه ها را جمع می کرد و نهاری دور هم، و حالا یکشنبه شب که می شود مشتاقانه تلفن را بر می دارد و احوال پسرکش را می پرسد. آخر یکشنبه ها آنجا تعطیل است و ته­طغاری هم فراموشکار...

ده سالی می شود که از معلمی بازنشسته شده و تو چه میدانی که بازنشستگی یعنی فکر، فکر، و باز هم فکر فرزندانی که همیشه در فکرشان بودی و اینک... آن روزها، روز معلم که می شد خانه پر بود از کادو و گل و نامه و تبریک. سالها خاطراتمان با هدایایی که شاگردان می دادند پر بود و امروز دیگر هیچ... مادرم، بهترین معلمم، روزت مبارک...

 

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 و ساعت 20:59 |

مشکلات همیشگی ثبت نام تیم شبیه سازی ربوکاپ دانشگاه و یاد روز شیخ اجل بهانه ای شد برای کیبورد فرسایی...

آخر عمری و سر پیری باید دنبال پول برای ثبت نام تیم بود تا اعتبار چند ساله نکسوس از بین نرود. در شرایطی که اعضای تیم درگیر کارهای خودشان بودند (کنکور و ...)، دو یار قدیمی تیم را از مرحله qualification رد کردند و به سلامت به مقصد نهایی تری رساندند. لیدر قدیم رفت و از سر ناچاری لیدر جدید انتخاب شد. حالا هر مشکلی برای تیم پیش بیاید به عهده اوست. می تواند شانه خالی کند و بی خیال همه چیز شود. شاید دیگر مقام برایش مهم نیست ولی دوست دارد تیم از هم نپاشد. شاید هم می خواهد با خاطره خوبی تیم و دانشگاه را ترک کند. حالا پول با سختی جور شده و مقدار زیادی را  دویار قدیمی از جیب گذاشته اند (1.5 م) به این امید که بعدا از دانشگاه بگیرند و تو چه می دانی که جیب خالی و قول دانشگاه چیست؟

امروز روز بزرگداشت سعدی است. شیخ اجل را نه بخاطر هنرمندی ‌اش كه به خاطر حرف‌های عمیق و حكیمانه انسانی و الهی اش ارج می نهیم. اول اردیبهشت ماه یاد روز سعدی است که علتش آغاز نگارش کتاب گلستان به گفته خود سعدی در دیباچه گلستان «اول اردیبهشت ماه جلالی» است (در سال 656 هجری قمری). شیخ اجل در اشعار و انثار مسئوليت انسان را نسبت به خودش و جامعه لحاظ مي‌كند و شايد يكي از امتيازات سعدي نسبت به ديگران همين باشد.

 

وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر                   به حق آن که نیم یار بیوفا ای دوست

هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی            ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست

 

یکی می گفت "فصل هشتم گلستان در آداب صحبت کردن را نسل من وتو خیلی خیلی بهش احتیاج دارد". نسل ما و قدما از بچگی گلستان و بوستان خوانده ولی نسل جدید کمتر و اکثرا عاشق بودا و نیچه و پائولو کوییلو و ... شده و حال آنکه امثال سعدی ها (البته برای من هیچ شاعری سعدی نمی شود) 7، 8 قرن پیش همین ها را گفته اند با زبانی ادبی تر. شاید زبان امروز موجب گرایش نسل جدید به نویسندگان غیر ایرانی شده و یا فکر می کنند خواندن کتاب نویسندگان خارجی آنان را فهمیده تر به نظر می رساند و مرغ همسایه ای که غاز است و ...

 

                                              

                   

و برای مردی که: "در فصل ربیع که صولت بَرد آرمیده بود و ایام دولت وَرد رسیده، عزم به نوشتن گلستان کرد و فی الجمله هنوز از گل بوستان بقیتی باقی بود که کتاب گلستان تمام شد. و کتاب گلستانی تصنیف کرد که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نیست"، ملک الشعرای بهار در ستایشش می گوید:

 

سعدیا چون تو کجا نادره گفتاری هست ؟                 یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست                  هیچم ار نیست تمنای توام باری هست

                                    « مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست »

                                    « یا شب و روز به جز   فکر   توام   کاری  هست »

...

+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 23:52 |