در این 5 ساله که مدام به دانشگاه رفت و آمد داشتیم و سریع از کنار در و دیوار و دار و درختهایش می گذشتیم، شاید هیچگاه به اندازه این چند روز با شوق و حسرت به مناظر دانشگاه نگاه نکرده بودم. زمانی که آمدیم در حال ساخت و ساز بودند و هنوز هم می سازند که فردوسی ابردانشگاهی است ربع ساخته و عجب که این دیار پر نمی شود.
گلها، درختان، و فضای سبزی که همه جا پیدا نمی شود... دلم برای رودخانه لجن گرفته دانشگاه هم که زمانی لاکپشت در آن شناور بود، تنگ می شود. اتوبوس هایی که پیاپی می آیند و دانشجو حمل و نقل می کنند از صبح زود تا پاسی، از شب و تو چه می دانی که خلوت و سکوت شب در دانشگاه چیست؟ آرامشی با سمفونی جیرجیرکها و صدای گپ نگهبانها که دیگر پیر شده اند و عادت کرده اند به خسته نباشید دانشجویانی که تا دیروقت در آزمایشگاه ها و سالن مطالعه به سر می برند. شبهای دانشگاه زیباست، گل های دانشگاه در بهار زیباتر، و هیچ مسیری شاید "مسیر سبز" (green mile) نشود. راهروی قدیم سرسبز در ورودی مهندسی سرشار از بوته و گل... و به یاد روزهای یخبندان که همه لوله های دانشکده ترکیده بود و ملت در به در بدنبال دستشویی سالم در دانشکده ای که تعدد دستشویی هایش زبانزد دانشجویان بود!
فردا 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی است. یکسالی می شود که مجسمه حکیم توس را به پا کرده اند و البته قدیم ترها یاد می دهم مجسمه دیگری بود که از جا کندندش! فردوسی جدید را با شکوه تر ساخته اند و بر تخت نشانده (شاید چون ایستاده اش در میدان فردوسی است!) صبحی زود بعد از برف و باران که به قول حسین هوا اوریجینال بود، از حکیم عکسی گرفتیم و شب هنگام عکسی دیگر. این شبها که از کنار مجسمه شیخ رافضی رد می شوم، با خودم فکر می کنم که شاید می خواهد بگوید: "ملت بخوابید، که ما بیداریم" و الحق که بیداری فردوسی زبان پارسی را زنده نگه داشته...
فردوسی بعد از سعدی شاعر مورد علاقه ام است. نه فقط بدلیل کوبنده اشعار حماسی پارسی بلکه به دلیل حکمت کلام و خرد گرایی شیعی اش:
بـه نـام خــداوند جـان و خـرد كزين برتر انديشه بـر نگذرد
خـداوند نـــام و خـداوند جـای خـداونـد روزیده رهنــمای
....
تــوانـا بــودهـركـــه دانـا بود زدانش دل پيــر بــرنا بــود
....
خرد بـهـتر از هر چـه ايزد بداد سـتايش خرد را بـه از راه داد
خرد رهـنـماي و خرد دلگـشاي خرد دسـت گيرد بـه هر دو سراي
کـسي کو خرد را ندارد ز پيش دلـش گردد از کرده خويش ريش
....
نگر تا چه گفتست مرد خرد که هر کس که بد کرد کیفر برد
....
تو بر كردگار روان و خرد ستايش گزين تا چه اندر خورد
ببين اي خردمند روشن روان كه چون بايد او را ستودن توان
همه دانش ما بيچارگي است به بيچارگان بر ببايد گريست
تو خستو شو آن را كه هست و يكي است روان و خرد را جز اين راه نيست
ايا فلسفه دان بسيار گو بپويم به راهي كه گويي مپوي
سخن هیچ بهتر ز توحيد نيست به ناگفتن و گفتن ايزد يكي است
+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در سه شنبه 24 اردیبهشت1387 و ساعت
23:26 |