جواب اکثر مردم شاید اینها باشد؛ خانه تکانی، خرید سال نو، رفتن به پیش خانواده (خصوصا بچه های خوابگاه) و ... اما حدیث من چیز دیگریست و تو چه می دانی که حدیث من چیست؟
برای من آخرین روزها یعنی وقتی خیلی دلت می خواهد بعد از مدت ها پیش خانواده ات باشی ولی باید برای پیگیری کارهای اعزام به خارج، نظام وظیفه و سایر امور اداری تا آخرین روز سال به تهران بروی. البته تهران این روزها کمی خلوت تر از همیشه است اما باز هم همان مسیرها که بارها رفته ام و خیابانهایی که بارها سواره و پیاده از آنها گذشته ام. ظاهرا این روزها روند کار مردم سستی خاصی دارد که سال دارد به آخر می رسد و آمادگی برای رخوت اداری جدیدی در سال نو...
به بنیاد نخبگان می روی و آنها هم (البته واقعا دستشان درد نکند) بعد از دو هفته و اندی کارت را راه می اندازند و بعد هم ستاد کل نیروهای مسلح که هر چند سریع کار را راه انداختند ولی بازهم رخوت بروکراسی اداری برای ارسال نامه به معاونت وظیفه عمومی دو روز تهران نشینت می کند... حال تنها سه روز تا پایان سال مانده و اگر مهر خروج را نگیری آنطرف سال از پرواز های کنفرانسی ات جا می مانی و ...
بیکار نمی نشنی و به گز کردن خیابانها، کتابفروشی ها، کافی نت ها و ... می پردازی و میروی سفارت قطر تا ویزا بگیری. وقتی مامور اطلاعات سفارت قطر دعوتنامه وزارت داخله و دانشگاه قطر برای کنفرانس را می بیند می پرسد: تو واقعا مهندسی؟ تیپت نشان نمی ده!... و تو آنقدر خسته ای که هیچ نمی گویی و تنها لبخند می زنی...
به وزارت علوم می روی تا پرونده تشکیل دهی و با خانم اصفهانی معروف که همه بچه های اعزام با هزینه شخصی می شناسندش صحبت کنی. ایشان تشریف ندارند و برای تشکیل پرونده هم مدارکت کامل نیست. باشد اگر عمری بود ان شاال... دفعات بعد! حالا دیگر هیچ کار خاصی نداری و فقط می توانی یکسره با مترو بروی زیارت حضرت عبدالعظیم در ری و برای همه گرفتاران دعا کنی. وقتی بر می گردی سوار مترو شوی می بینی همه واگن ها بجز آنها که مخصوص خانمهاست، زرد شده است! یک پادگان آش خور را فرستاده اند مرخصی تا 7 فروردین. به سربازان خسته ولو شده در واگن ها خیره می شوی. یکیشان به پسرکی می گوید بچه جان درس بخوان مثل ما سرباز نشوی و پسرک می گوید چشم...
+ نوشته شده توسط امين ميلاني فرد در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت
20:7 |