«خانوما اسفنج جادویی دارم...». زن دستفروش بود که در میان خیل عظیم جمعیت به سختی وارد مترو می شد. «نه نمیشه همش صد تومن از هر کدوم به خودمون میرسه» توجهم ناخودآگاه به این جمله که احتمالاً در جواب چانه زنی یک نفر گفته بود جلب شد. «سه تا به من بده!». در پنج دقیقه شش هفت تایی فروخت. «خانوما ایرانی نیست ها! خارجیه! ساخت کشور آلمانه...»
خوش به حال کشور آلمان. می توان این را یکی از اشکال برده داری مدرن تلقی کرد. تفاوتش با شیوه سنتی این است که ارباب دیگر زحمت سیر کردن و تأمین جا برای برده ها را به خود نمی دهد.
خیلی وقت ها با خودم فکر می کنم چرا روزی ده پانزده ساعت کار می کنم و درس می خوانم؟ با یک حساب سرانگشتی، حقوق من نباید زیاد بیشتر از این دستفروش باشد. یاد انشاهای دبستان می افتم: «درس می خوانم تا در آینده به میهن خود خدمت کنم». اما خیلی وقت ها ناامیدانه احساس می کنم که حتی اگر هم کار مفیدی انجام می دهم، توی این موج عظیم خودباختگی که همه را فراگرفته گم می شود. راستی، اگر عروسک همسایه قشنگ تر از عروسک کودک شما باشد، عروسک همسایه را قرض می گیرید؟ خریدن فال از یک کودک خیابانی، به نفع کیست؟ کاش دایره دید ما وسیع تر از این «چند تومن به من می رسد» ها بود...


