موج سرماها می رود و موج عزاداری ها آغاز می شود. اما باز هم پیام کربلا را در لابلای رنگارنگ مجالسشان و سروصدای آهنگ مداحانشان خاموش می کنند و... اگر چه امسال حضرات پس از این همه سال بازگو می کنند که این علم ها و آهن ها که به دوش می کشید خرافات است ولیکن باز همین آش است و همین کاسه به نام حسین... و اگر دینی نداریم ولی آیا، آیا آزاده هستیم که در بند حب دنیا نباشیم؟ شاید روزی ما را هم شفاعت کنند که حب آنان را در سینه داریم ولیکن شاید...
و محتشم کاشانی (ره) چه زیبا نام خویش را در صفحه مرثیه سرایان اهل بیت جاودانه نمود. او که ابتدا شاعر دربار صفوی بود، روایت است که در خواب پیامبر و علی (ع) از او می خواهند چرا آنچنان که در سوگ فرزند و برادر خود مرثیه سرایی می کند برای فرزندشان نمی سراید و اولین ابیات را به وی الهام می کنند...
باز این چه شورش است که در خلق عالم است باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است، کز زمین بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو کار جهان و خلق جهان، جمله درهم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست این رستخیز عام، که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست سرهای قدسیان، همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا، حسین
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه درآن دشت، کوفیان بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو، سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب از بس شکست ها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد، آن غبار چون به مزار نبی رساند گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند یک باره بر جریده ی رحمت قلم، زنند
ترسم کزین گناه، شفیعان روز حشر دارند شرم کز گنه خلق، دم زنند
دست عتاب حق، به در آید ز آستین چون اهل بیت، دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک آل علی چو شعله ی آتش، علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت گلگون کفن به عرصه ی محشر، قدم زنند
جمعی که زد به هم، صفشان شورکربلا در حشر صف زنان، صف محشر به هم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبارگیسویش، از آب سلسبیل
این کشته ی فتاده به هامون، حسین توست وین صید دست و پا زده در خون، حسین توست
این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی دود از زمین رسانده به گردون، حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت از موج خون او شده گلگون، حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات کز خون او زمین شده جیحون، حسین توست
این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه خرگاه زین جهان زده بیرون، حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین شاه شهید ناشده مدفون، حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ماببین ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان واندر جهان مصیبتما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا طغیان سیل فتنه و موج بلاببین
تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر سرهای سروران همه بر نیزه هاببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول زابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان دردیده ی اشک مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بساست که با عترت رسول بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرده است هیچ گه نمرود این عمل که تو شداد کرده ای
کام یزید داده ای از کشتن حسین بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن آزرده اش به خنجربیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشردرآورند